من تا کی باید از دست آدمهای فهمیده بکشم. بابا یک کم احمق باشید. مثل من.

+
دوستک ; ۱٠:٤٦ ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢۳
این پرشین بلاگ واقعاً شورش رو در آورده. فعلاً رفتم
بلاگفا. این خونه به دوشی هم مصیبتی شده برای ما.
+
دوستک ; ٩:۱٩ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۳۱
قبلاً گفته بودم یکی از بزرگترین شهوات لذیذ زندگی اینه که وقتی آسانسور گیر کرده و هشت طبقه رو باید پیاده بری، وقتی رسیدی بطری آب رو از تو یخچال ورداری سربکشی.
حالا میگم وقتی شهوات زندگی زیاد بشه دیگه اونقدرها هم حال نمیده. مخصوصاً اگر دندونت شکسته باشه و نتونی با آب سرد خودت رو ارضا کنی.
پ.ن. امیدوارم به خاطر این پست فیلتر نشم.
+
دوستک ; ۱:٠٧ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٥
چند وقت بود تو بلاگفا ننوشته بودم. برای اینکه تو
فروردین87 آرشیوش خالی نباشه، یه چیزی نوشتم. گناه داشت حیوونی.
+
دوستک ; ۱۱:٤٢ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۱
می خواستم یه چیزای خوب خوبی بگم ولی قواعد بازی نمی ذاره. در عوض یه چیز دیگه میگم. کتاب هستی و زمان هایدگر به فارسی ترجمه شد. نشر ققنوس منتشر کرده و اینترنتی سفارش دادم. منتظرم تا برسه. یک کتاب دیگه که از یاسپرس سفارش داده بودم رسیده. خیلی خوندنش وسوسه برانگیزه. "نیچه درآمدی به فهم فلسفه ورزی او"
حالا که اینا رو گفتم بذار یه چیز دیگه هم بگم. این نرم افزار OneNote واقعاً کاربردی و جالبه و البته طبق معمول سایر محصولات مایکروسافت، پر از اشتباه و ناقص.
+
دوستک ; ٢:٠۸ ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢۱
اخیراً متوجه شدم که خاطرات بد گذشته داره به شدت کم رنگ میشه. امروز رفته بودم دانشگا(ه) ولی حس خیلی بدی مثل گذشته نداشتم. هرچقدر هم که فکر کردم که چرا قبلاً از دانشگا(ه) متنفر بودم فقط چیزای خیلی جزئی یادم اومد.
پ.ن. شما میدونستین برگه انصراف از تحصیل رو باید از مرکز مشاوره گرفت؟ خب من نمی دونستم. دوباره همش از اول. اگه گذاشتن ما بریم سربازی...
+
دوستک ; ۱۱:٠۱ ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٩
کناب زندگی، جنگ و دیگر هیچ رو از اوریانا فلاچی میخوندم. اوایل کتاب با نویسنده همگام بودم ولی از اواسط کتاب حس کردم که از نویسنده دور شدم. حس کردم چیزهایی رو دیده و تجربه کرده که من ندیدم و تجربه نکردم. یک سؤال اساسی دارم.
جنگ عامل مرگ است یا جنگ مبارزه با مرگ است؟
اگر قبل از شروع به خوندن این کتاب از من این سؤال رو میپرسیدن، میگفتم مرگ مثل یک بیماریست. عامل مرگ است هر چند که انسان در طول بیماری با مرگ مبارزه میکند. یعنی مبارزه عکسالعمل در برابر مرگ است و جدا از جنگ. ولی حالا زیاد هم مطمئن نیستم. فکر کنم جنگ ویتنام حدود 20سال طول کشید. حالا اگر یک کودک در سالهای اول جنگ به دنیا بیاید، در 18 سالگی به این سؤال چه جوابی میدهد؟ درست مثل اینه که از من بپرسند، بیمعنایی زندگی، عامل پوچی است یا مبارزه با پوچی؟ من به شما خواهم گفت، مبارزه با پوچی. مستقل از درستی یا نادرستی جواب من، من میخوام بدونم کسی که جنگ رو عامل مرگ نمیدونه، چه جوری فکر میکنه؟
خیلی چیزهاست که دوست دارم تجربه کنم. شاید برم سربازی. وسوسه شدم تجربهاش کنم.
+
دوستک ; ۱:٢٦ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱۸
در راستای پست قبلی من همین الان فهمیدم که به یک بازی دعوت شدم. باید هفت تا آرزوی محالم رو اسم ببرم. هفت تا خیلی زیاده ولی یک کاریش می کنم.
1. دوست دارم هیچ وقت نمیرم. (غافلگیر شدین! نه؟)
2. دوست دارم کسایی رو که دوست دارم بیشتر دوست داشته باشم. (شعر نمیگم به خدا، راست میگم.)
3. دوست دارم واسیلی حرف بزنه.
4. دوست دارم خیلی سفر کنم مخصوصاً به آفریقا.
5. دوست دارم می تونستم برای بچه هایی که فقط به خاطر خودخواهی های پدر و مادرشون به دنیا میان، کاری می کردم.
6. دوست دارم آلمانی یاد بگیرم و کتابهای نیتچه رو به زبان اصلی بخونم. (شاید خیلی هم محال نباشه.)
7. دوست دارم می تونستم تمام زندگی رو بخورم. حتی آدمها رو.
ظاهراً حالا باید هفت نفر رو دعوت کنم. پس اینا آماده باشن.
مجتبی، دخترک، امین، عزیز، علی، مجید و میرطار
+
دوستک ; ٦:٠٧ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٧
سلام
1. امسال به عنوان هدیه سال نو به خودم تعطیلاتم رو بیشتر کردم. تمام تعطیلات رو هم در کنار آغوش گرم خانواده سپری کردم. از اونجایی که عادت دارم فقط با هنک وارد وب بشم، غیر از دو سه بار چک میل تماس دیگهای با دنیای مجازی نداشتم. دلم براش تنگ شده بود.
2. امسال تعطیلات رو با واسیلی باهم بودیم. بعد از مدتها واسیلی هم بالاخره رفت حموم کرد. حالا خوشگلتر شده.
3. از بعد از تابستان 80 تا به حال این طولانیترین تعطیلاتی بود که مشهد گذروندم.
4. یک مشکل بزرگی که مشهد داشتم این بود که همیشه کاغذ و قلم دم دست نبود تا مکاشفات آنی و گذرا رو یادداشت کنم. ولی بعضیهاش یادم مونده.
* هنک اسم کامپیوترمه. فکر کنم قبلاً یه دفه گفته بودم.
+
دوستک ; ٥:٥٧ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٧
بعضی وقتها که کلمات سرچ شده منتهی به وبلاگهام رو نگاه می کنم چیزهای جالبی توش پیدا میشه:
ایندرال / فلسفه زندگی / بازی شلم / فلوکستین / کتاب ترس و لرز دانلود / کتاب هابیل اونامونو / خاطرات اولین روز من در خوابگا / نیچه هیتلر / اونامونو / قرص ایندرال / هفت کثیف / دلفین ها / سگ به ز من است اگر برم نام بهشت / هابیل قابیل کتاب / شمس اللهی / هابیل اونامونو / افسردگی سندرم شریف / نمره تراز / کلونازپام / کلونازپام www.*.ir میلی گرم / استرس ایندرال / تقدیرنامه برام پیدا کن / دیداران / آموزش بازی شلم / وبلاگ محمد صدیق / کتابخوانی / کتاب و کتابخوانی / کتاب و کتاب خوانی / فلسفه زندگی / گروه درمانی صنعتی / دانلود بازی شلم ورق / شلم / کلونازپام خودکشی / لورازپام / زیست سلولی مولکولی / گیم تئوری / خانم گرگه / ثکص / موجودات سه بعدی / کلونازپام / کسی یه دکتر روانپزشک خوب نمیشناسه ؟ / لسانجلس / نیتچه / متخصص روانکاو / گزارش کار آموزی در مورد فضای سبز / متخصصین روانپزشک / روش کار با مولتیمتر / یک صبح بانشاط / کمتر بخوابیم / رفیق بد سینما سانس / برق شریف / واسیلی / قانون کاردر ژاپن / محمود سعادت / سیستم دستمزد متصل به بهره وری / شهرزاد عالم فتحی / all pass filter الکترونیک / sms آذر 86 / محمد پسر خیلی خوبی است / داستان سجده نکردن آدم بر انسان / وداع با قانون کار / all pass filter / سینما سپیده بلوتوث / دوستک واسیلی / ایندرال کلونازپام / وبلاگ ورطه / doostak / زمان فیزیک کیشلوفسکی / داستان صکث / پیچیدگی / قیمت کارت تی وی / استرس / قلب / خود کشی کلونازپام / کلونازپام / خانم گرگه / احلاق پزشکان / احلاق در پزشکی / سگ عجیب ولی واقعه ای / خودکشی کلونازپام / ایندرال کلونازپام / قرص ایندرال40 / www.shamlou.org / کلونازپام و خود کشی / تداعی آزاد / امین پورمحمدی / دلم براش تنگ شده / قاف / دوبیتی خیام / دلم برات خیلی تنگ شده
البته خودکشی، اسم داروها و چیزای مرتبط که زیاد بود. ولی کسی که "کسی یه دکتر روانپزشک خوب نمیشناسه ؟" رو سرچ کرده گوگل رو با آدمیزاد اشتباه گرفته و من یادم نمیاد روش کار با مولتی متر رو جایی توضیح داده باشم.
+
دوستک ; ۳:۳۸ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
یکی از بزرگترین شهوات لذیذ زندگی اینه که وقتی آسانسور گیر کرده و هشت طبقه رو باید پیاده بری، وقتی رسیدی بطری آب رو از تو یخچال ورداری سربکشی. آی حال میده!
+
دوستک ; ۱:٥٤ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
به نظرم باید از هر تجربه ای استقبال کرد. یا حداقل خیلی از تجربه ها و نباید از تجربه ترسید. گرچه بعضی تجربه ها خیلی سختند!
+
دوستک ; ۱۱:۳۳ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٩
علی سرزعیم از دلایل عدم شرکت در انتخابات گفته ولی من با دیدگاه او موافق نیستم. نیاز به مقدمات تکراری در مورد منافع کوتاه مدت و بلند مدت و کارایی تکنیکها و افراطی کردن دیدگاهها گفت و صد البته نیازی به گفتن ایدهآلیست نبودن و حرفهای تکراری دیگر هم نیست. چند نکته هست که فکر میکنم همه بر آن توافق داریم:
1- اصلاح طلبان حداکثر در 10 تا 20 درصد کرسیها امکان رقابت دارند.
2- در سلامت شمارش آراء شک و شبهه بسیار است.
3- فراکسیون احتمالی تشکیل خواهد شده، به تنهایی قدرت به سرانجام رساندن یک لایحه را ندارند و باید با سایر گروهها به توافقاتی برسند.
اما در دو مورد آخر و نیز نتایجی که از همین سه مورد قصد دارم بگیرم، دگر اندیشم. فکر نمیکنم انتخابات ریاست جمهوری آینده مسألهای کوچک و یا کوتاه مدت باشد. رئیس جمهور آینده هر که باشد، باید از این مجلس رأی اعتماد بگیرد و بودجه سه سال از دوران چهارساله ریاست جمهوری او را این مجلس تصویب خواهد کرد و چه و چه و چه. اگر هدف را بر مجلس هشتم گذاشته باشیم، به نظر من اصلاً حتی ارزش صحبت کردن درمورد ضرورت یا عدم ضرورت آن بیمورد است. اما اگر قدری هدفمندتر بنگریم باید برای ریاست جمهوری آینده از حالا پیشبینی کرد. اصلاحطلبان کاندیداهایی برای این انتخابات خواهند داشت که شورای نگهبان قدرت رد صلاحیت آنان را نداشته باشد. و (اگر کروبی اجازه بده و دخالت بیجا نکنه) احتمال کسب آرائی بالاتر از میزان توانایی دست بردن مجریان در صندوقهای رأی را خواهند داشت. پس اگر احتمال اصلاح طلب بودن رئیس جمهور آینده را حتی 40 درصد هم فرض کنیم، انتخابات مجلس هشتم از اهمیت بالایی برخوردار خواهد بود. پس بذارید انتخابات مجلس را با دقت یبشتری بررسی کنیم.
نامزدان نمایندگی مجلس هشتم عموماً از دو جناح احمدینژاد و یا قالیباف خواهند بود. اصولاً در ایران هر ائتلافی که از دو نفر به سه نفر برسد، یک نفر انشعاب خواهد کرد. انتظار یک دست بودن مجلس توسط اصلاح طلبان نه تنها امری پسندیده نیست بلکه حتی بسیار مضر خواهد بود. اگر فراکسیون اصلاح طلب مجلس را حدود 30 تا 40 نفر در نظر بگیریم علاوه بر قابلیت همسویی برخی دیگر از نمایندگان در برخی نظرات هرچند محدود، قابلیت چانهزنی رئیسجمهور آینده را در حد خیلی زیادی افزایش خواهد داد. تمام لوایح دولت وجهی سیاسی نخواهند داشت که به توان مرزبندی پررنگ و مشخصی را ترسیم کرد.
در مورد تأثیرگذاری مورد بحث هم باید بگم اگه منظور از تأثیرگذار شخص کروبی و تأثیرگذاری حکم حکومتی ست! همان بهتر که تأثیرگذار نباشیم. اگر اصلاح طلبان از کانال مجلس نتوانند تأثیرگذار باشند از کدام کانالی قرار است تأثیرگذار باشند؟ همان کانالی که از طریق آن نمایندههای رد صلاحیت شده را تأیید کردند؟؟؟
برای مثلث خاتمی-کروبی-هاشمی فقط یک سؤال چهارگزینهای دارم.
• اگر در این زمان در شرایط انتخابات مرحله دوم ریاست جمهوری گذشته قرار داشتید، به چه کسی رأی میدادید؟
1- احمدینژاد
2- هاشمی
3- شرکت نمیکردید
4- رأی باطله میدادید
فکر میکنم حالا و با شناختی که از رئیسجمهور مهرپرورمان داریم، جواب متفاوتی از گذشته بدهیم. من در آن زمان احمدینژاد رو نمیشناختم. دور اول هم به هیچکدام از این دو رأی ندادم. اما در دور دوم تا جایی که تونستم و با وجود تنفری که از هاشمی داشتم، برای هاشمی تبلیغ کردم. معتقد بودم رئیس جمهوری که میدونم چه کارست، خیلی بهتر از سپردن سرنوشتم به کسی ست که اصلاً نمیشناسمش. ممکنه بگید اشتباه میکنی ولی من هنوز هم همین اعتقاد را دارم و حتی اگر اصلاح طلبان به کلی در انتخابات هیچ کاندیدایی هم نداشتند، باز هم از بین کسانی که میشناختم به عدهای رأی میدادم. مسلماً ترجیح میدم رئیس جمهورم لاریجانی باشه تا شخصیتی به نام احمدینژاد. حتی اگر حاله ای از نور او را احاطه کرده باشد. من قسم نخوردم که حتماً رئیس جمهورم باید اصلاح طلب باشه.
لپ کلام اینکه انتخابات مجلس، فقط انتخابات مجلس نیست!
+
دوستک ; ۳:۳٥ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٥
تا کی می تونم دووم بیارم؟
+
دوستک ; ٤:٤٥ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
من نمی دونم چه طور بعضیا ادعا می کنن از
فلوکستین جواب گرفتن؟ تقریباً هر کی رو دیدم که فلوکستین مصرف کرده ازش راضی بوده. من در دو بازه زمانی با فاصله تقریباً دو ساله فلوکستین مصرف کردم و معتقدم مضخرف (یا شاید هم مظخرف و بلکه مزخرف)ترین داروی ضد افسردگی ه. امروز
این و
این و
این رو دیدم و فهمیدم که من عجب آدم خفنی هستم!!
+
دوستک ; ۸:۳٧ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
میخوام داد بزنم ولی نمیذارن. فشار زندگی زیاده! زیاد.
+
دوستک ; ۳:٢۸ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
بازی رو باید طبق قاعده بازی کرد. اگر طور دیگه ای بازی کنی چه ببری و چه ببازی، هیچی گیرت نمیاد.
از این قواعد متنفرم.
+
دوستک ; ٩:۱۸ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
یک پست نوشتم غیر از یک کامنت که خودم براش گذاشته بودم، در عرض سیزده دقیقه
شش تا کامنت براش نوشتن! دوره آخرالزمون شده.
+
دوستک ; ٦:٥٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۸
چیزی که
دخترک امروز نوشته بود منو یاد قدیما (حدوداً سال 80-81 بود فکر کنم) انداخت. زمانی که تازه کتاب در
تکاپوی معنا رو خونده بودم. گرچه کلاً منظور نویسنده از این کتاب به نظرم مسخره و مبتذل بود ولی بعضی نکاتش فکرم رو زیاد مشغول میکرد. امروز وسوسه شدم دوباره بخونمش و یاد گذشتهها کنم. صفحه اولش نوشته
«آنچه از نظرتان میگذرد داستان یک کرم درختی است که در یافتن ماهیت واقعی خویش دچار زحمت شده است مثل من مثل ما».
جدا از منظور نویسنده کتاب جملههای بعضاً آشنایی داره. جملاتی که معمولاً آدم یا به شدت حسشون کرده یا به شدت ازشون متنفره! جملاتی که شاید واقعاً درکشون کرده باشی یا شنیدنشون چند تا فحش حسابی برای گوینده ش به همراه داشته باشه.
«زندگی باید مفهوم بیشتری داشته باشد.»
«اگر موفق نمیشوید مرا سرزنش نکنید! زندگیه سختی است فقط تصمیم بگیرید و اراده کنید.»
«این حرف را نزن حتی اگر درست باشد. چه کار دیگری میتوانیم بکنیم؟»
«حداکثر استفاده از زندگی را بکن و از آن لذت ببر!»
این کلمه «اراده» رو کم نشنیدم. چقدر حالم رو بهم میزنه!
+
دوستک ; ٥:۳٢ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٦
یک روز تو اتوبوس بودم. یه صندلی خالی شد. پسری که کنارش ایستاده بود به یه پیرمرد تعارف کرد و گفت: بفرمائید حاجی! پیرمرد عصبانی شد و گفت حاجی باباته! کلاً حرفش این بود کلمه حاجی مال عربهاست و ما فارسیم و غیره.
بعضی کلمات هستند که تعریف نشدن ولی بکار میرن. این کلمه ها بر اساس عرف تعریف میشن. یکی از این کلمه ها هم زبان فارسه ه. زبان فارسی اون چیزیه که فارسی زبانان با اون حرف می زنن. اگه کلمه حاجی هم بین فارسی زبانان رواج داره پس حتماً باید فارسی باشه. نباید هیچ تعصبی روی زبان یا نسل یا فرهنگ یا چیزهای دیگه داشت. اگه چیزی وارد زبان میشه حتماً بهش نیاز بوده که وارد شده. حالا هی تلاش کنین برای جدا کردن خودتون از بقیه. ایرانیها کلاً خیلی خودشیفته ند. این حرف که متوسط هوش ایرانیها بالاتر از متوسط جهانی ه یکی از مزخرفترین حرفهایی ست که تو عمرم شنیدم.
اگه ایران زمان داریوش خیلی پیشرفته بوده به خاطر اینه که هر قسمت از فرهنگشون رو از یک قوم گرفتند. اگه زمانی ایران دانشمندان بزرگی داشته به خاطر زبان عربی بوده حالا دور خودمون یک دیوار بکشیم و خودمون رو توی یه قلعه حبس کنیم و بگیم ما چنین و ما چنان!
+
دوستک ; ٦:۱٠ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٤
آدم تأسف می خوره. همه گفتند، همه هم شنیده اند ولی باز هم سنتوری خرید و فروش میشه! شاید ابتکار اعتماد ملی جالب باشه. به هر حال اگه سی دی فیلم رو می خرید، قبل از دیدن هزینه یه بلیط سینما رو به حساب 0116407795 (بانک تجارت شعبه چهارراه پارک کد 032) واریز کنید.
+
دوستک ; ٢:۱۱ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۸
آخیییییییییییییییییییییییش!
اینم گذشت...
+
دوستک ; ۱۱:٤٤ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۸
امروز بعد از یکماه و نیم مجدداً خدمت خانم گرگه بودم. در مورد واسیلی، گروه، خونه و چیزهای دیگه صحبت کردم. اون دفعه که آخر جلسه زد به تخته، به نظرم یه خورده شک داشت. از اینکه امیدوار کننده هست یا نه. ولی امشب آخرش با قطعیت گفت:
That's the life
پ.ن. این پست صدمین پست این وبلاگ بود.
+
دوستک ; ۱٠:۳٤ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
کسی می دونه فرق استکان و لیوان چیه؟
+
دوستک ; ۱۱:٤٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۳
فکر کنم دو جلسه قبل تو گروه بود که صنعتی برای یه بحثی از این کتاب نام برد. اینترنتی سرچ کردم و پیداش کردم. امروز رسید ولی داشتم می رفتم بیرون. منتظر بودم تا کار تموم بشه و بیام بخونمش. امشب خوندمش و توصیه می کنم بخونیدش. البته اساتید فن* باید نظر بدن ولی به نظر من بسیار کامل بود. توصیفها زیبا بود، طوری که آدم حس می کرد داره فیلم تماشا می کنه. این احساس رو به شدت در طول خوندن کتاب داشتم.
کتاب بعد از 11 روز به دستم رسید اونم با پست سفارشی و در تهران؟ علاوه بر اون از چندتا کتاب دیگه یکیش اشتباه بود.
+
دوستک ; ۱٢:۱٢ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
متنفرم
از صخرهها
زیرا همچون صخرههای زمین مردهاند.
متنفرم
از آسمان بالا، چون خیره مینگرد،
و بیش از حد به اخترانِ از خودراضی وفادار است.
متنفرم
از زمین سخت، زمین سختی که بر آن دراز کشیدهام.
زیرا زمین هرجا بر آن دراز کشیدهام سخت است.
متنفرم
از خنکایِ علفِ سبز و صدای آبشارها،
زیرا خنکای سبز و صدای سقوط آب را نمیتوانم احساس کنم یا بشنوم.
متنفرم
از آفتاب، زیرا دستهای مجروح مرا که پرنده جویده
سخت میکند اما شفا نمیبخشد.
متنفرم
از شب، چون دراز است،
از شبهای دراز در دورهی تاریک متنفرم.
متنفرم
از پنجه زاغ: یکبار جنبید،
و پنجه یکبار جنبید و دیگر هیچ.
متنفرم
از منقار پرنده که هرگز نمیجنبد.
متنفرم
از چشم پرنده که میدرخشد، اما هرگز نمیجنبد.
متنفرم
از آن دنیا، چون من اینجا هستم
در این دنیا، دور از آن دنیا.
متنفرم
از کوه، از این کوه
که بیپروا مرا بر تیغههای خارایی انداخت.
متنفرم
از جهان.
متنفرم
از جهان.
+
دوستک ; ٦:٤٦ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٩
کتاب ادبیات دبیرستان، متن های جالب و بیاد موندنی زیادی داشت ولی الآن خیلی متنهای زیادی یادم نیست. فقط معدودی جملات یادم مونده. چند وقت پیش که شهیدی مرد، یکی از اون جملات یادم اومد: «چه جای سرزنش است اگر مسلمانی از این درد بمیرد» یا یه چیزی تو همین مایه ها بود. ولی کلاً الآن می خوام راجع به یک متن دیگه بنویسم.
«زود باشد که بر سر چوب پاره سرخ کنی!»
«آنگاه که من بر سر چوب پاره سرخ کنم، تو در جامه اهل صورت باشی!»
آزادی با تقریب خوبی یعنی حق انتخاب و بنابراین وجود انتخابهای مختلف لازمه آزادی ست. انسان آزاد انسانی ست که لزوماً باید برای او امکان انتخاب آزاد بین گزینه های مختلف وجود داشته باشه. لازمه این امر هم این است که گزینه از پیش تعیین شده نباشد. پس باید برای فرد آزاد این پرسش به وجود بیاید که گزینه بهتر کدام است. وجود دو راهی ها و چند راهی هایی در مسیر زندگی فرد آزاد. ولی ماهیت این سؤالات چیست و چه پیامدهایی دارد؟
یه مثال بزنیم! مثلاً زندگی پس از مرگ سؤالی ست که می تواند بر خیلی از رفتارهای ما تأثیرگذار باشد و بسته به جوابی که به این سؤال می دهیم، زندگی انسان ممکن است دگرگون شود. نتیجه کاملاً مستقیمی هم که این سؤال بر انسان می گذارد، برهم خوردن آرامش و عجز انسان از پاسخگویی به آن است. این عدم آرامش تا به آنجا پیش می رود که انسان ترجیح می دهد با انتخاب یا اختراع یک خدا، گزینه را از پیش تعیین شده نموده و آزادی آن را از خود سلب نماید. و این مسأله تا بدانجا می تواند پیش رود که شخص معتقد به خدا به طرز بیمارگونه ای تمامی زمزمه های دیگر را از پیرامون خود بزداید و گوش و چشم خود را در برابر سایر انتخابها ببندد.
دقیقاً به همین دلیل است که انسان آزادی گریز است. تا اینجای بحث هیچ صحبتی از اخلاقی بودن یا نبودن خدا، دین و یا آزادی نشد ولی در ادامه می خوام وارد این مباحث بشم.
بدیهی فرض می کنیم که انسان آزاد است که آزاد باشد یا نباشد. (بالاخره باید از یکجایی شروع کرد و اگر انسان آزاد نباشد که دیگه کل این نوشتار معنی نخواهد داشت.) یکی از اولین و بزرگترین مشکلاتی که من با دین پیدا کردم هم مربوط به بحث عصمت میشد. اگر یک آخوندی بیاد بگه پیامبر معصوم بود ولی این به این معنا نیست که اختیار انجام گناه نداشت، بلکه اختیار انجام گناه داشت ولی انجام نمی داد. من بهش می گم داری چرت میگی. این حرف همون قدر درسته که احمدی نژاد بگه تو ایران آزادی بیان و عقیده هست. ایرانیان می تونن عقیده ای خلاف عقیده رهبران نظام داشته باشند ولی ندارند!
برگردیم سر صحبت اصلی مون یعنی آزادی گریزی انسان. گفتم که این سلب آزادی از خود تا اونجا میره که می تونه عواقب شدیدی داشته باشه. جملاتی رو هم که از ادبیات دبیرستان نوشتم، همین بود. یک نفر با هویدا کردن اسرار، سؤالات جدیدی رو مطرح کرده بود که گزینه های جدیدی با خود به همراه داشت و بر سر چوب پاره سرخ کرد، تا بقیه دچار آزادی نشوند.
تا اینجا که حرف مهمی نبود. (و البته در ادامه هم نیست) ولی سؤالی که حالا پیش میاد، اخلاقی بودن آزادی و حد و مرز آن است. آزادی واقعاً ممکن است برخی اوقات خسارات جبران ناپذیری به فرد وارد کنند. افراد کمی هستند که بتوانند واقعاً بدون خدا زندگی کنند. و البته مبزان آزادی پذیری در افراد مختلف متفاوت است.
یک سؤال دیگه مطرح می کنم. آیا من وجود دارم؟ من چطور می تونم وجود خودم رو اثبات کنم؟ من از طریق رابطه ای که با دیگران دارم، می توانم به وجود دیگران پی ببرم. دیگران هم از طریق رابطه ای که با من دارند از وجود من مطلع می شوند. پس من از طریق اطلاع و رابطه آنها با من به وجود خودم پی می برم. حالا یک سؤال دیگه مطرح میشه. رابطه من با رابطه ای که من با دیگران دارم چیست؟ (نمی دونم درست توضیح دادم یا نه؟ فرض کنید A من باشم و B دیگران. رابطه A با B رو a و رابطه B با A رو b بنامیم. سوال رابطه بین A و a است.) برای دیدن و درک رابطه من با رابطه من و دیگران لازم است تا منی خارج از من وجود داشته باشد و از طریق رابطه ای که رابطه من و دیگران با او دارد، به وجود او پی می برم. مجددآً همین سؤال مطرح می شود. رابطه منی که خارج از من است با رابطه بین رابطه من و دیگران چیست؟ و الی الابد این سؤال تکرار می شود. من هیچگاه با منطق روشن و شفافی نمی توانم وجود خود را ثابت کنم.
خب، فکر می کنم (البته اگر وجود داشته باشم) دارای آزادیهای بسیار بزرگی شدیم. آزادیهایی بزرگتر از حد و اندازه خودمان. آزادی همیشه هم چیز خوبی نیست. باید این مسأله رو پذیرفت که برخی سؤالات برای جواب دادن نیستند، فقط برای مطرح شدن هستند. شاید در این امر این مسأله چندان بارز نباشد. یک اصل بدیهی فرض می کنیم که من وجود دارم و بعد زندگی می کنیم. یک سؤال مهمتر طرح می کنم. به جرآت می توان گفت که فلاسفه به وجود سه هستی معتقدند. اول هستی «خود»، یعنی آنچه که من هستم. دوم هستی «آنجایی»، یعنی هستی که خارج از من با آن در تعامل هستم. (بقیه دنیا). سوم هستی «در خود»، یعنی آن هستی که من در وجود خودم به عنوان آرمان دارم و تمایل دارم تا آنگونه باشم. (یه چیزی شبیه مدینه فاضله خودمون!) با این تعاریف و با منطقی که قابل قبول برای بشر باشد، می توان به این حقیقت رسید که «هستی درخود» فقط به صورت بالقوه خواهد بود و با وجود «هستی آنجایی» قابلیت بالفعل شدن ندارد. (از اثبات این نتیجه صرف نظر می کنم. اگر کسی خواست می تونم بهش رفرنس بدم.)
حالا قضیه یه خورده بیخ پیدا کرد. من هرگز به آنچه خواهان آنم، دست نخواهم یافت. آمال و آرزوهای انسان دست نیافتنی ست و جهان بی معنی خواهد شد. قبلاً هم این جمله سارتر رو گفته بودم که «این حقیقت که زندگی بی معنی ست، فرصتی ست برای معنا بخشیدن به آن». حالا و با این تفاسیر میشه دید که هرگز موفق نخواهی شد تا معنایی را که می خواهی به زندگی خود ببخشی. عجیب نیست اگر سارتری که جمله بالا رو گفته خودکشی کنه! یا شوپنهاور معتقد به اراده ای برای «هستی آنجایی» باشه که همیشه در خلاف جهت اراده «هستی خود» است.
اما جور دیگه ای هم میشه به قضیه نگاه کرد. «هستی درخود» تحقق پذیر نیست اما می توان در جهت تحقق آن حرکت کرد. وارد کردن پارامتر جدیدی به قضیه، به نام «امید» باعث میشه تا من از حرکت در جهت تحقق «هستی درخود» (آرمانها) با وجود علم به اینکه قابل دسترسی نیستند، احساس خوب و رضایتمندی داشته باشم.
حالا... یادم رفت چی می خواستم نتیجه بگیرم. در مورد آزادی صحبت کردیم و نیاز به خدا و سؤالات جواب ندادنی، بعد خواستم یه سؤال جواب ندادنی خوب طرح کنم ولی خودم به سؤال خودم جواب دادم و الآن اینجاییم. آها! سؤال این بود که آیا یک نوع از هستی، پس از مرگ وجود خواهد داشت که در آن «هستی درخود» قابلیت بالفعل شدن داشته باشد؟ این سؤال یک سؤال جواب ندادنی ست. می تونی تصور کنی وجود نخواهد داشت و خودکشی کنی یا می تونی فرض کنی وجود خواهد داشت و دست به دامن «امید» شوی. از یو ویش...
ولی در مورد آزادی هم یه چیزی می خواستم بگم که یادم نمیاد!
+
دوستک ; ۱۱:۳۱ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن!
ژوزه ساراماگو
+
دوستک ; ۳:٥٢ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
زهی خجسته زمانی که یار باز آید // بکام غمزدگان غمگسار باز آید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ // که همچو سرو بدستم نگار باز آید
+
دوستک ; ۸:٢٢ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۸
زندگی برای کسانی که احساس می کنند، تراژدی ه و برای کسانی که فکر می کنند، کمدی!استفان هاوکینگ
+
دوستک ; ۱٠:٥۳ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٦
+
دوستک ; ۱۱:٥۳ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۳
http://www.baharestan8.com
چیزی که ازش خیلی حال کردم، ثبت نام احمد خرم بود. من کشته مرده این فردم. اگه تأیید صلاحیت بشه حالی می کنیم ها!!!
+
دوستک ; ٩:٥٢ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱
The World is Yours
تو فیلم scarface دوجا این جمله دیده میشه. یکی وقتی آل پاچینو در بعد از قتل رقیب و قبلاً رئیس خود اقدام به ایجاد تشکیلات جدید و گاز زدن دنیا می کنه. یکجا هم آخر فیلم وقتی بعد از کشته شدنش توی خونه خودش از پله ها توی حوضچه خونه ش سقوط می کنه.
یادم نیست چرا یاد این جمله افتادم. یادم اومد میگم.
+
دوستک ; ۸:٥٤ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
تازگی ها احساس می کنم واسیلی خیلی پیر شده. زیاد نای حرف زدن یا عکس العمل نشون دادن نداره! خیلی افسرده کننده ست. مخصوصاً که ملیسا هم یه جوری به آدم نگاه می کنه انگار داره خواهش می کنه. نگاهش پر از التماس ه. برعکس قبل که بیشتر اخم می کرد. همون اخمش بهتر بود. این نگاه پر التماس رو نمی تونم تحمل کنم. نمی دونم اصلاً مال چیه؟ اصلاً نمی خوام به اینجور مسائل فکر کنم ولی سگها چقدر عمر می کنن؟ کایوتها چطور؟ دلم می خواد واسیلی باز هم پاشه، جست و خیز کنه، خودشو برام لوس کنه و همون شعر همیشگی ش رو بخونه.
من کایوتی بی ارزشم // که تو صحرا زوزه می کشم
من عاشق زوزه و آواز // من دیوونه م مثل یه غاز
نه کار می خوام نه وظیفه // نه حموم میرم با لنگ و لیفه
من کایوتی بی ارزشم // من خر هیشکی نمی شم
ملیسا! می بینی که منم ناراحتم. ولی چکار میشه کرد؟ تو بگو تا من انجام بدم. ولی اینجور زل نزن به من. من تحملش رو ندارم. واسیلی هر چقدر برای تو عزیزه برای منم عزیزه و بلکه بیشتر. ولی زندگی همینه دیگه! نمی خوام ناامیدت کنم ولی منم کاری نمی تونم بکنم...
ای چرخ فلک، خرابی از کینه توست // بیدادگری شیوه دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند // بس گوهر قیمتی که در سینه توست
ولی من قول میدم، تمام تلاشم رو بکنم. همین..
+
دوستک ; ٦:٤٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
فردا دقیقاً میشه یکسال. یک سال از اون روز می گذره. از اون لحظه ای که خودم هم نمیدونم چی شد؟ ازم می پرسن اون روز چه اتفاقی افتاد و من جواب درستی براش ندارم. اون روز، روزی بود که من تا زنده ام و تا وقتی دنیا، دنیاست، نمی تونم فراموشش کنم. از اون روز یک کاغذ مونده که بالاش نوشته «تاریخ ترخیص: 24 دی 85»، یک کتاب که اولش امضا شده:
May be for me.
May be for yourself.
Thanks for everything
+
دوستک ; ٤:۱٠ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
میگن الان عصر ارتباطات و اطلاعات ه.
میگن همه چی تو اینترنت پیدا میشه.
میگن گوگل موتور جستجوی قوی داره.
میگن حجم اطلاعات خیلی زیاد شده.
میگن یکی از مشکلات عصر حاضر طبقه بندی و ذخیره اطلاعات ه.
میگن حجم اینترنت زیاد شده.
ولی اصلاً مهم نیست چی میگن، چون همشون دارن دروغ میگن! من خودم تو قسمت تصاویر گوگل کلمه *$3#& (ر.ک. پ.ن.) رو سرچ کردم ولی عکس واسیلی رو آورد.
بیچاره واسیلی من...
پ.ن. لطفاً کسانی که بیماری های قلبی دارن و کسانی که احساسات شدید براشون زیان آوره. سعی نکنن کلمه سرچ شده رو بخونن. کلمه سرچ شده این بود: قیسی
+
دوستک ; ٢:۱٩ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
سلام، حالا برنامه من شروع میشه.احساسی هست که از گذشته های دور همراه است. بعضی چیزها تو ذهن ما نماد برخی چیزهای دیگه شدند که شاید چندان ربطی هم به همدیگه ندارن. وقتی بعد از چند روز تعطیلی و برف و... نوبت کار می رسه هنوز هم بی دلیل اضطراب جمعه شبهای سالهای دبستان و انجام تکالیف مدرسه میاد. دیگه آهنگ برنامه تقویم تاریخ با عجله برای رسیدن به مدرسه گره خورده. حالا شاید خیلی دیر باشه برای اینکه بخوام چیزهایی رو از هم جدا کنم.اسم برنامه من، نقاشی های مداد آبیپ.ن. میدونین اون برنامه مداد آبی کار کی بود؟ منم نمی دونستم. کار دوم شخص مملکت در اون زمان!
+
دوستک ; ٦:٥۸ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
به این آگهی صفحه اول پرشین بلاگ مربوط به نسخه بتا اصلاً توجه نکنید.
من توجه کردم.
خیلی مزخرف بود.
+
دوستک ; ٧:۳٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۱
فکر کنم تو این وبلاگ یک چیزی enable ه که میذاره هرکی هرچی خواست کامنت بذاره! باید disable ش کنم.
+
دوستک ; ٢:٥۸ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢٠
گفته بودم سرم گیج می رفت؟ فک کنم گفته بودم. اون روز (شنبه) ظهر کار رو ول کردم، رفتم خونه. امروز صبح از خواب بیدار شدم. اومدم بیام سر کار. خیابونا خلوت بود و اتوبوس هم با کمال شگفتی خالی. ولی اومدم. سر کار که رسیدم، داشتم یه حدس هایی می زدم. تو ساختمون وقتی دیدم ساعت 11 همه بقیه شرکتها نیستن، تقریباً مطمئن شدم. زنگ زدم به آقای رئیس. حدسم درست بود.
حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت ...
+
دوستک ; ۱۱:٤۱ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
نمی دونم چرا امروز همش سرم گیج میره.
فکر کنم گیج گاه م دچار عدم تعادل روانی شده.
عدم تعادل روانی؟ کلاً ترکیب جذابی ه. شاید چون معنایی پیچیده داره! شاید...
+
دوستک ; ٩:٤۳ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
اینجور چهارشنبه ها از اون چهارشنبه هایی که من دوست دارم. یک ماه روزشماری می کنی تا به اون چهارشنبه برسی. چهارشنبه هایی رو که با خانم گرگه وقت دارم رو میگم.
مشهد که بودم (راستی گفتم؟ هفته اول دی رو رفته بودم مرخصی مشهد.) احمدعلی زنگ زد. وقتی فهمید من مشهدم انگار خود مریم مقدس رو دیده باشه. باورش نمی شد. خب مگه چیه؟ رفتم عقده ادیپم رو عمل کردم خوب شده دیگه.
موقعی که می خواستم از مطب برم، خانم گرگه سه دفعه زد به تخته!
+
دوستک ; ۱:۳٦ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
صبح دیدم داره برف میاد کلی ذوق کردم. دیشب تا 2 بیرون بودم، هیچ خبری نبود. تا دیدم داره برف میاد سریع رفتم آب جوش آوردم قهوه فوری درست کردم نشستم پشت پنجره و برف را تماشا می کردم و قهوه تلخ تلخ بدون شیر یا شکر خوردم.... یعنی فقط جرعه اول خوردم. قهوه از زندگی هم دیگه تلخ تر بود. پس قهوه رو مثل چای با قند خوردم تا هم قهوه تلخ باشد و هم کام من شیرین...
چه خوبه!
+
دوستک ; ۳:۱٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
یک تجربه تکراری: وقتی قرصهات رو سر شب می خوری همون سر شب هم بخواب وگرنه بعداً خوابت نمی بره. نمی دونم اگر این جمله رو چپه بنویسم چقدر تکراری میشه: وقتهایی که می خوای دیر بخوابی قرصهات رو هم دیر بخور و گرنه سر شب منگی و موقعی که می خوای بخوابی خوابت نمی بره. این دومیه فکر کنم بهتر شد.
حضور محترم جناب آقای احمدعلی
پیرو اظهارات جناب عالی در وبلاگ خود و کامنت بنده مطالب زیر جهت شفاف سازی اذهان عمومی ارائه می گردد. امید است عنایات حق تعالی مشمول حال شما شود.
ببین عمو جان! اول باید یک مسأله ای رو روشن کرد. من روشنش می کنم بعد میگم چی رو روشن کردم. فرض کنیم تو آویزی که محدثه برای الهام خریده رو دیدی و از وجودش مطلعی. حال من اینجا اگه جای تو باشم، یک جمله دارم. "آویز وجود دارد." این جمله خیلی جمله مهمی ه که البته اگر از چپ به راست بنویسیش دیگه معنی نداره. حداقل معانی سابقش رو. جمله رو می گفتم که چقدر مهمه. من (و البته شما و محدثه، الهام لازم نیست) از این جمله دوتا چیز می فهمم. یکی اینکه آویز وجود دارد. و دوم اینکه من از وجود آویز مطلعم. خوب به جمله دوم دقت کن. این جمله وجود یک اطلاع رو اعلام می کنه. اطلاع در این جمله یک وجود مستقل ه. پس من دوتا چیز فهمیدم. و چیز سوم که البته از اون جمله استنباط نمیشه بلکه من خودم میگم اینه که اول از همه و پیشنیاز اینها اینکه من وجود دارم. بعد من اطلاع دارم.
اطلاع یک وجود بود و من اون رو دارم. مشابه همین مثال من دغدغه ها، توجهات، و وابستگی هایی هم به این دنیا دارم. مجموعه همه اینها میشه من. من شامل یک سری دغدغه ها، اطلاعات، وابستگی ها و... هستم.
حالا من یک چیزی به این سه نقطه بالا اضافه می کنم و آن اینکه من تاحدودی اختیارات وجودی که من آن را بدن می نامم را دارم. اگر شک داری که من و بدن من از هم جدا اند یک بار دیگه از ببین عموجان بخون. هیچ جا صحبت از بدن نشد. کافیه دست خودت رو تو اون مثال بذاری تا ببینی که دست تو هم وجودی مشابه آویز دارد. گفتم مشابه چون دست تو گریه نمی کنه. مسأله مرگ اینجوری ه که من این روابط، وابستگی ها و اختیاراتی رو که دارم از دست میدم. ارتباط من با دنیای خارج قطع میشه. من اینجا وجود خودم رو از روی یک آویز فهمیدم. ولی پس از مرگ دست من حداقل از اون آویز جداست. پس من باید یا آویز جدیدی پیدا کنم ویا اینکه وجود نداشته باشم. البته الان هم در اون ور مرگ وجود ندارم و این ور مرگ هستم. خب این از تکلیف مرگ. هیچ داد و بیداد و هواری هم نداشت یکجورهایی هم فان ه. بریم ببینیم وقتی وجود نداریم چه جوری ایم؟
بریم سر مسأله خدا. چندتا ویژگی هست که یک خدا می تونه داشته باشه یا نداشته باشه.
1. خالق من باشد.
2. اختیار مطلق جهان را داشته باشد.
3. وجود من به وجود او وابسته باشد.
من به شخصه خیلی از آقا بالا سر خوشم نمیاد (تازه اونم از نوعی که در شبانه روز باید پنج بار التماسش رو بکنی.) پس مورد اول منفی ست. تجربه به من میگه مورد دوم هم اشتباهه. (اگر هم درست باشه باید اختیارش چیز سینوس کتانجانتی باشه.) در مورد سوم هیچ نظری ندارم و اصولاً مهم هم نیست که مثبت باشه یا منفی. چون با این حربه نمی تونه تهدیدم کنه. چون اول باید وجود خودش از بین بره. پس خدای من شد خدایی که خالق من نیست. اختیارات محدودی در دنیا دارد (مثل خود من) و وجود من مستقل از وجود اوست. (یعنی اگه نیتچه اومد و زد شتش من چیزیم نمیشه.) بحث اصلی اینجا در صورت وجود خدا میزان اختیارات اوست. من اختیارات خودم رو دارم و اون هم اختیارات خودش رو. خب اینکه شد یه موجودی شبیه مثلاً گوسفند! فرق زیادی با من نداره. مجبوره با من کنار بیاد. یعنی مجبورش می کنم.فقط موند بحث وجود یا عدم وجودش که با این تفاسیر یه گاو هم می تونه خدا باشه، فقط اختیاراتش محدودتر از صاحبش ه.
آقا حله؟
+
دوستک ; ۳:٤٩ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
داشتم فکر می کردم و یه چیزهایی رو فهرست وار نوشتم. گفتم
نه نگفتم یعنی فکر کردم که اینجا هم بنویسم شاید خوب باشه! (لطفاً نگین
پیچیده بود.)
دلایل پیچیده حرف زدن من:
1. بروز کمترین حجم اطلاعات به دیگران به دلیل تجارب گذشته شخصی
2. در جواب به سوالات بقیه مهمترین چیز جواب اون سوال برای خودمه پس وقتی جوابش رو پیدا کردم به راحتترین شیوه بیان میکنم.
3. از تحقیر بقیه و بزرگ کردن خودم لذت میبرم و این روشی برای لذت بردن است.
4. دودکش، شالگردن
همین.
+
دوستک ; ۱٢:٢٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
این الان وضع منه! بقیه به آدم میگن تو یه چیزیت هست. آدم فکر که می کنه
می بینه آره! من یک چیزیم هست. ولی هرچی بیشتر فکر می کنی، کمتر می فهمی
چته؟ بعد وقتی از بقیه می پرسی چون نمی دونی دقیقاً چته، بقیه هم نمی فهمن
چی می پرسی اون وقت آدم متهم میشه به پیچیده حرف زدن و می گن پیچیده حرف
میزنی حالا به جورای مختلفی میگن. یکی میگه از پیچوندن ملت لذت می بری.
یکی میگه پیچیده حرف زدن برات مثل فلان عقده حقارت در فلان دوره از زندگیت
ه. ولی مظمون (یا شاید هم مضمون) همه شون یکی ه. مشکل من پیچیده حرف زدن
ه! حالا این فرایند اینقدر پیچیده هست که من نفهمم ولی دوتا چیز رو خیلی
خوب میدونم:
1. مشکل من (تنها) پیچیده حرف زدن نیست.
2. من نمی دونم مشکلم چیه.
یک هفته مرخصی گرفتم ولی بازم نفهمیدم. فقط یک جورایی داره کمرنگ میشه. از بین میره؟ قائم میشه؟ دفه بعدی که میاد، چقدری شده؟
حالا اینا هیچی. این پست
امین
خیلی فاز داد. نشسته منو تحلیل کرده. گفته "پیچیدگی دوستک و امراض روانی"
به سه تا پست قدیمی اشاره کرده: کوک، من بزرگم، در اثبات بزرگی من.
یک عادت خوب یا بدی که من دارم اینه که قبل از گفتن موضوع اصلی چیزهای بی
ربط ولی مربوط زیادی می گم. نمونه کامل و بارزش هم همین پست کوک هست. تنها
جمله ای که به خاطر اون پست رو نوشته بودم چمله آخر بود. من چند تا حالت
پیش روم ه. یا توی یه خط همون یک چیز رو بگم یا مثل این خبرگزاری ها همون
یه جمله رو ده دفه بگم. یا در موردش یه خورده توضیح بدم. مسلماً گزینه سوم
بهتره ولی در این مورد چه توضیحی میشه داد. بشینم در مورد روابط دوستی مون
با علیرضا (همون کوک) بنویسم؟ در مورد چای درست کردن و چای خوردن و معضل
قند چای و...؟
یک فرایند تو ذهنم موقع نوشتن اتفاق میفته که به نکته جالبی می رسه. بعد
من این فرایند رو در جهت عکس می نویسم. این که اسم فاعل کوک میشه کوک و
کوکر یعنی اجاق خوراکپزی چیزی بوده که از قبلاً به نظرم جالب بوده. خب
اونجا نوشتم. فکر هم نکنم که خواننده رو پیچونده باشم و خیلی پیچیده باشه!
اون پست من بزرگم هم که یه تحلیل صاف و ساده و روشن از خودم بود و اصلاً نمی فهمم پیچیدگیش کجاست!
پست در اثبات بزرگی من رو هم فقط برای مسخرگی و چرت و پرت نویسی که تو پست قبلی اومده بود نوشتم.
چیزهایی رو که امین نوشته اگه براشون چندتا مثال هم میاورد خوب بود گرچه
خودم مثال براش زیاد دارم. مثلاً تو پست بیست و هفت آذر با نام
پیچیدگی
گفتم در مورد گوجه و قیسی صحبت کردم ولی کاملاً واضحه که منظورم از
گوجه و قیسی و رابطشون با ماه یعنی حوادثی که اخیراً اتفاق افتاده و برای
خواننده های معمول این امر بدیهی ه. مشکلات اخیر من اگه بخوام توضیح بدم
پستم طولانی و خسته کننده میشه (مثل همین) ولی اگه همین مشکلات اخیر رو
فانتزیش کنیم و بیاریمش تو وبلاگ میشه گوجه و قیسی هم کوتاهتره هم جالبتره
و هم منظور خودم رو رسوندم. البته قبول دارم که این مسأله گاهی اوقات باعث
میشه همه منظور من رو نفهمن ولی این دوران رشد و بلوغ و اینا نمی فهمم
یعنی چی؟ می فهمم ولی نمی تونم مطابقتش بدم.
از اینا گذشته فکر نکنم پنج سال کم باشه ولی به هرحال از لطف شما متشکرم.
یه نکته دیگه هم هست که خیلی هم مهمه و گاهی وقتها هم باعث پیچیده حرف زدن آدم میشه که تجربه ای ه که همینجوری نمی گمش. گفتم.
حالا تا اینجا رو که اومدیم بذار یه خورده هم امین رو تحلیل کنیم.
امین شخصیتی داره که بسیار علاقه مند به تحلیل دیگرانه و مخصوصاً ارائه
تحلیل های پیچیده مثل همین پست یا پست واما جباری و یا برخی صحبتهای
مشترک. البته این مسأله به انسانها ختم نمیشه و به مذاکره با امریکا و
جاسوسی روسها و... هم میرسه. تحلیل معمولاً به شیوه روایت گونه ای نوشته
میشه مثل توصیف جباری یا خطاب کردن من با عنوان "آقا ممد قصه ما". به شدت
نیاز به تأیید دیگران داره پس نوشته خودش رو با دلیل و مدرکی که به طور
رسمی ارائه میشه مستدل می کنه طوری که خوانندگان وبلاگ عموماً انجام نمی
دن چون وبلاگ دادگاه نیست و پست هم مقاله علمی نیست. مثالش هم میشه جمله
"خواننده را حواله می دهم به..." و بیشتر از این ادامه نمیدم چون خوب نیست
آدم از رفقاش سوء استفاده کنه!
+
دوستک ; ٩:٠۱ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۸
بالاخره، سلاااااااااااااااااااااااااااام
+
دوستک ; ٢:٠٩ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٦
ببخشید
+
دوستک ; ۱٢:۳۳ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٦
.
.
.
گوش کن!
صدای پای ویزیتور را می شنوی؟
من غریبانه به آن کامنت می نگرم!
من به اسپم خود معتادم!
گوش کن!
.
.
.پ.ن. امیدوارم فروغ منو برای این پست ببخشه! و فروغ دوستان!
+
دوستک ; ۱٢:٢٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٥
پست قبلی رو که ول کنین! چیزی که چند وقته ذهنم رو مشغول کرده، رابطه به طور کلی انسانها و به طور خاص من با به طور کلی بقیه انسانها وبه طور خاص دوستان من ه.
اول فکر می کنم لازمه تا چند تا واقعه رو یادآوری کنم:
1.
واقعه شماره یک2.
واقعه شماره دو3. وقتی وارد این دانشگاه شدیم از دبیرستان ما فکر کنم حدود 12 - 13 نفر بودیم و کل مشهدیها به 20 نفر هم می رسید. اتاق ما شش نفره بود. الآن سه نفرشون خارجن! یک نفرشون خواجه نصیر یکی شون من ام و اون یکی دیگه رو اگه دیدین، اون وقت می تونین با سرعت نور دور یه درخت بچرخید.
4. بهتره نگم که یه دوست بعد از 14 سال آشنایی (از اول راهنمایی) با ما چه کرد ....

از تنهایی خیلی بدم میاد. خیلی می ترسم. حتی فکر کردن به اون هم خیلی برام استرس زاست.

پ.ن.1. یه تجربه می گه پیدا کردن دوستای خوب جدید هم زیاد سخت نیست! مثال: Spam. لینکش تو قسمت دوستان (هست / بود / خواهد آمد)
پ.ن.2. دو تا از این دوستای خوب پنجشنبه به طور شرعی دوست پسر دوست دختر شدن!


پ.ن.3. حالا از بعضی دوستان گله کردم ولی باز هم برای همون مدتی که باهم بودیم احترام زیادی قائلم. یه دفعه رسانا (فکر کنم تو اولین مجمع اعضا) از چند نفری تقدیر شد. زیر اون تقدیرنامه ها (فکر کنم با خط خانم رحیمیان - مامان رسانا) نوشته بود:
سپاسگزاریم و امیدوار
سپاسگزار اینکه با هم بودیم
و امیدوار اینکه با هم بمانیم.
+
دوستک ; ۱۱:٤٧ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۳
من یادم نیست از کجا به این نتیجه رسیدم که باید درسم رو تموم کنم. یادمه چه شبی بود. چه اتفاقاتی افتاد. ولی پروسه نتیجه گیری رو یادم نمیاد! این پست قبلی هم صرفاً نتیجه یه ملاقات کوتاه با دکتر فرزانه و یکی دو ساعت محیط دانشگاه بود. فقط همین!

قرار نیست اینجا برای کسی نقشی رو بازی کنم پس اسپم عزیز اگر دوست نداری نخون. نوشتن اون پست برای من خیلی جرأت می خواست. پذیرفتن اینکه هنوز هم گاهی اوقات ممکنه اضطرابم حد آستانه رو رد کنه!

هرکس رو برای هر مقدار ایندرال می خوان بستری کنن. من 160 میلی گرم ایندرال رو یه جا و بدون قصد خودکشی زیاد خوردم و هنوز هم اگه گاهی لازم بشه می خورم. گاهی وقتها شدت ضربانم اینقدر زیاد میشه که تمام قفسه سینه م همراهش به لرزه می افتن. البته من همون طور که به دکتر دیداران قول دادم یه میل کلونازپام بیشتر (
همراهش) نمی خورم. (یادم نمیاد به دیداران گفته باشم که دیگه ایندرال نمی خورم. فقط توصیه کرد کمتر بخور. خب از این حرف جورهای مختلفی میشه برداشت کرد.

نهایتاً اگر کسی از پست قبلی من نگران شده، ببخشید. و اگر کسی رو ناراحت کرده باز هم ببخشید.
+
دوستک ; ۱٢:۳٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٩
تکراری شده...
همه چیز.
شده مثل انجام وظیفه.
مثل رفع مسؤولیت.
مثل کار کارمندی تو ایران.
باید بیای به میل باکست سر بزنی. دوتا ایمیل رد و بدل کنی.
به وبلاگت سر بزنی. جواب کامنتها رو بدی.
به وبلاگ بقیه سر بزنی. اگه تونستی یه کامنت بذاری که یعنی ببین. من اومدم وبلاگت رو خوندم.
زور بزنی یه پست تو وبلاگت بنویسی که بقیه فکر نکنن مردی!
بعد از اینکه همه مسؤولیت هات رو انجام دادی می تونی بری دنبال بقیه کارات.
دیشب همش اضطراب داشتم که یه کاری رو انجام ندادم. هی فکر می کنم که اون کار چیه؟ بعد می بینم باید کتاب می خوندم. عقبم.
مگه مجبوری؟ مگه سگ دنبال سرت گذاشته. خب اگه نمی خوای کتاب بخونی، نخون. باید حتماً کتاب ها رو بخونی. همه کتاب هایی که تو صف منتظر خونده شدنن. حتی اگه شده فقط یک فصلش رو. که بتونی به کتاب هایی که تو قسمت خونده شده ها گذاشتی هی نگاه کنی و به خودت افتخار کنی که چقدر اهل علم و ادبی!
خب یه دفه کت لی هم بپوش و عینک پنسی هم بزن و آدامس هم بجو. اگه لبخند هم بزنی کامل میشه.
واقعیت رو نمی بینی. صاف و پوست کنده روبروته...
تو بی ما ری
+
دوستک ; ۱٠:٢٩ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٧
1. اوضاع خوب پیش نمی ره. پروژه شرکت خیلی کنده. بعیده به موقع تموم بشه.
2. وضعیت محل سکونتم مشخص نیست. تا حداکثر یکماه دیگه میندازنم از خوابگاه بیرون.
3. دوستهام دونه دونه دارن ازم دور می شن. دارم تنها می شم.
4. هیچ برنامه ای برای آینده م ندارم.
با وجود همه اینها، تقریباً استرس ندارم. همه چی دایورت میشه.
_________________________________________________
نتیجه: به قول معروف So far, so good هنوز که به زمین نرسیدیم. وقتی رسیدیم یه کاریش می کنیم. شایدم دیگه کلاً لازم نباشه کاری کرد!
پ.ن. البته این آخریش یه خورده بد آنتن می ده.
+
دوستک ; ۱:۱٦ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢٥
بنده همینجا از همه دوستانی که دعا، آرزو، خواست و ... نمودند، تشکر می کنم. جواب داد.
فعلاً که با این خبر خوش ما هم خوشحالیم. تابعد...
+
دوستک ; ۱٠:٥٩ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۳
من نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت؟ دعا؟ آرزو؟ خواست؟ اراده؟ هرچی که دلتون می خواد بهش بگین ولی امروز یک نفر (و به تبع اون چند نفر دیگه) به این چیز شما نیاز دارن. خسیسی نکنین.
پ.ن. یکی از دلایل نوشتن این پست این بود که پست قبلی بالا نباشه.
+
دوستک ; ٩:٥٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
خیلی بده. خیلی بده که یک نفر حد خودش رو نشناسه.
خیلی بده. خیلی بده که یک نفر تحت تأثیر افکار پلید یک نفر دیگه کار بدی رو انجام بده.
خیلی بده. خیلی بده که یک نفر با یک مشکل کوچیک بچگانه رفتار کنه.
خیلی بده. خیلی بده که یک نفر زود و عجولانه قضاوت کنه.
خیلی بده. خیلی بده که یک نفر از اولش محکم موضع خودش رو اعلام نکرده تا بقیه اون کارهای خیلی بد بالا رو نتونن انجام بدن.
همین حالا اعلام می کنم. من با هر کس مشکل داشته باشم خودم با خودش حلش می کنیم پس لطفاً مشکلات خودتون با هم رو به بنده تسری ندید.پ.ن. از رفتارهای بچگانه خسته شدم.
+
دوستک ; ٩:٥٢ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢۱
کاش. کاش می تونستم با خودم رو راست تر باشم. کاش می تونستم به خودم دروغ نگم. کاش می تونستم بگم اونچه رو که می خوام بگم.
ولی نمی تونم. شاید برای همین هم هست که دوست دارم کتاب بخونم. کتابهای فلسفی. می خوام خودم رو تو نوشته های بقیه پیدا کنم.
کاش می تونستم.
+
دوستک ; ٤:۱۸ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۸
دیشبکودک کوچکیگریه کرده بود ...فرشته مهربان اودر جلد کرگدنیخود راگم کرده بود ...
پ.ن.

+
دوستک ; ٢:۱٥ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٦
چند شب پیش، خوابگاه، چهار نفر در حال بازی شلم:
- من خسته شدم دیگه. از اینجا به بعد رو تیغی بازی می کنم.
: من تیغی بازی نمی کنم. پول ندارم.
- من هم بازی نمی کنم. اینجوری حال نمی ده.
: سر کتاب بازی کنیم!
- چه کتابی؟
: اگه شما بردین، تو هر کتابی خواستی از کتابخونه من بردار. اگه ما بردیم یه کتاب بهت می گم باید برام پیدا کنی بخری!
- قبوله.
نیم ساعت بعد. ما باختیم. طرف هم نامردی نکرد، یه کتاب پنج تومنی برداشت. زوربای یونانی. نیکوس کازانتزاکیس.
- حالا چه کتابی می خواستی؟
: آئورا ...
- فوئنتس؟
: آره.
فردا شب:
: ببین. یکی از دوستام این کتاب رو داره. شماره ش رو بهت می دم، فردا میاد دانشگاه. گفتم کتاب رو بهت بده.
- 
: شماره ش رو یادداشت کن...
فردا صبح. کتاب آئورا در دست من. به سمت فتوکپی ....
یک داستان محشر!!!
پ.ن.1. گاهی وقتها شرط بندی در قمار مستحب است.
پ.ن.2. رفیق خوب از بازی شلم هم واجب تره!
پ.ن.3. اونی که کتاب رو ازش گرفتم، کتاب مال خودش نبود اونم از یکی دیگه گرفته بودتش!
پ.ن.4. وجود کتابخوانی سازمان یافته و چریکی در جهت دستیابی به اهداف توده کتابخوان و زحمتکش و احقاق حقوق آنان در برابر طبقه بورژوا و محتکر کتاب بسیار لازم است.
+
دوستک ; ۱٠:۳۱ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٦
من در تاریخ چهاردهم مرداد هشتاد و شش در ترم تابستان سال تحصیلی 85-86 ثبت نام کردم.

در صفر واحد شامل یک صفر واحد و یک صفر واحد.

کارآموزی و پروژه صفر واحدی. فکر کنم خودم رو با این کار بدبخت کردم. حالا فرم کارآموزی رفتم از آموزش گرفتم پر کردم و شانس آوردم که فائز امروز بود.

نوع فعالیت رو نوشته بودم برنامه نویسی. بعد از کلی توضیح و تفسیر که چرا الان اومدم ثبت نام آخرش گفته برنامه نویسی قبول نیست باید برقی باشه. می گم پروژه کارشناسی م هم برنامه نویسی ه ها! قبول نکرد. رفتم بیرون فرم رو اصلاح کردم. نوع فعالیت: طراحی و ساخت صفحه های چند لمسی به کمک ....

یه نگاهی کرد گفت این شرکت هم این کار رو می کنه هم این؟ گفتم خب آره. با کلی شک و تردید تأییدش کرد ولی استاد کارآموزی م شد دکتر فرزانه!

کل برخورد من با فرزانه محدود میشه به یک بار. رسانا از بالای چاپخونه داشت می اومد تو دانشگاه رفته بودم برای جا دعوا

. حالا امیدوارم مراحل بعدی کار آموزی تا قبل از مهلت مقرر انجام بشه! (خودش باید بشه. همه کارا رو که نباید من بکنم!)
آخر عاقبت ما با این دانشکده و دانشگا به خیر بشه! پروژه هم که اصلاً یه مبحث مفصل و جدا داره ولی حداقل خوبیش اینه که استاد پروژه م وثوقی ه.
+
دوستک ; ۱٠:٤۸ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٤
وقتی آدم برای کتاب خوندن وقت نداشته باشه و به شدت حس کنه به کتاب خوندن نیاز داره، راه حلش اینه که یه شب در میون بخوابه!

اما مشکل اینجاست که بقیه می خوان بخوابن و قاعدتاً خاموشی اعلام میشه. خب بعد مجبوری با نور چراغ قوه کتاب بخونی

البته لازم نیست بری زیر پتو قایم بشی. کسی جلوت رو نمی گیره. مشکل اساسی اینه که اگه کتاب اینگیلیسی باشه و آدم یه Babylon کنار دستش بخواد باید چکار کنه؟ من واقعاً با این مسأله مشکل پیدا کردم.

لطفاً مرا راهنمایی کنید. مشکل من با این مسأله به حدی رسیده که در پوست خودم می گنجم.
پ.ن. من پول ندارم لپ تاپ بخرم!
+
دوستک ; ۱۱:٥٧ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
1. یک دنیا حرف دارم ولی خودم هم نمی دونم دقیقاً چی اند. مرتب نیستند. هر کدومشون ریخته یه طرف باید سر همشون کرد. اگه تونستم بعدش می گم.
2. یه هدیه گرفتم از یک دوست عزیز برگشته از سفر. یه کتاب. Basic Writings on Existentialism . فقط شروع خوندن چند خط اول مقدمه ش کافی بود تا سه روز تعطیل تمام وقتم رو بذارم برای خوندنش. خیلی لذت بخشه خوندن این کتاب. دستت درد نکنه و ممنون!
3. چیزهای مشغول کننده ذهن این روزها زیاده. از نیچه و سارتر تا استرس درست شدن ویزای دوستان تا بی خبری از بعضی دوستان و ترسهای دیگه. ولی اون چیزی که مهمه اینه که همه اینا یه جور جنبه مبارزه طلبانه داره. آدم رو به هیجان میاره. هیجان و لذت درگیری با مسائل. انگار که شخصیت اول یک رمان پرفراز و نشیب باشی! همه چیز یه جور طنز و کمدی ه. باید دید آخر داستان چی میشه. مثل فیلمهای هالیوودی لیو هپلی اور افتر تموم میشه یا مثل فیلمهای اروپایی زمان جنگ سرد یا ... ولی چیزی که هست اینه که تموم شدن توش معنا نداره!
پ.ن. راستی تو اون کتابه فیلم Fight Club رو جزو فیلمهای اگزیستانسیالیستی آورده بود. حال کردم.
+
دوستک ; ٢:۱٢ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٧
از این شعر و آهنگش خیلی خوشم میاد.
+
دوستک ; ۳:۳٥ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢
فعلاً تا درست شدن (یا نشدن) پرشین بلاگ
اینجا می نویسم.
+
دوستک ; ٩:۱٧ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٢
1. امروز شنبه ست. بلیط سینماها نیم بهاست. فقط همین.
2. کارآموز برای تابستان پذیراییم!
+
دوستک ; ۳:٥٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢۳
همیشه گفتم باز هم میگم: از IE مزخرفتر و به درد نخور تر و آشغال تر، فقط یک برنامه در دنیا وجود داره و اونم Windows Media Player ه. 
با اینکه خیلی از دانشگاه متنفرم ولی گاهی وقتها دلم براش تنگ میشه. برای چمن هاش. برای دلگشا، برای بالای چاپخونه، برای ابن سینا، عرشه، منهای دو و همه جا غیر از آدمهاش. گاهی وقتا دلم می خواد پیک نیک با برو بچ بریم محل نشستن خانمها (نمی دونم هنوزم اسمش همینه یا نه) دلم اردو می خواد. اردوی رسانا. این روزها اگه دانشگا برم، به ندرت پیش میاد آشنا ببینم ولی همیشه یه سر به رسانا می زنم. با اینکه نه کسی منو می شناسه نه من کسی رو. می تونم بگم:
من رسانا را زیسته ام. خیلی دلم می خواد بدونم الان اونجا چه خبره و چی کار می کنن. فکر کنم اینو یه دفعه قبلا گفتم (نوشتم) ولی دوباره هم میگم. رسانا سال 76 مستقل شد. من سال 81 مدیر اجرایی بودم و الان سال 86 ه. بین هر کدوم 5 سال فاصله است. رسانا برام مثل هم پسر و هم پدر بود. هم توش بزرگ شدم. هم گاهی از دستش عصبانی شدم و هم هر کاری تونستم براش کردم.
هر کاری...اگه این خزعبلات رو می نویسم همش تقصیر احمدعلی ه که گذاشته رفته و من همش دارم با خاطره هام زندگی می کنم. 7 سال کم نیست!
+
دوستک ; ۱۱:۳٢ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٠
این کامنت رو چند تا پست پایین تر امین گذاشته بود ندیدم:
پس اين همه روضه رو من واسه كي خوندم؟ واسه كوكبي يا ممتازپور كه نخوندم. اين فلسفه ت خوبه ولي به درد من نمي خوره. دليلش هم !n بار بت گفتم. نظام اخلاقي و اجتماعي توليد شده توسط اون خرابه. كار نمي كنه. همه چيز مجاز ميشه. نسل بشر منقرض ميشه. البته اينكه نسل بشر منقرض ميشه يا نمي شه ممكنه خيلي مهم نباشه ولي نكته اينه كه مردم ممكنه به جون هم بيفتند ( به خاطر فلسفه شما ) و اين به نظر من ايراد بزرگيه.
در جواب باید بگم: من هم !n بهت گفتم ۱. با فلسفه من قرار نیست کسی جز خودم زندگی کنه. ۲. من قرار نیست نظام اخلاقی اجتماعی تولید کنم. اینو حتی تو خود نوشته ها هم گفته بودم . ۳. شما برای اینکه راحت شی بهش نگو فلسفه. بگو دلیل زنده بودن. من هم اون چیزهایی رو که فعلا می خواستم گرفتم. ۴. من اقتصاد نمی خونم و از اقتصاد متنفرم.
+
دوستک ; ۱:٢٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦
حرف زیاد دارم و وقت کم! ضمن اینکه با حرفهام هیچ کس رو هم نمی تونم قانع کنم. جز دو نفر اصولا کس دیگه ای حرف منو اونجور که من درک کردم نمی فهمه!
خلاصه کنم. فقط اینو از من داشته باشین که بعضیا در مورد بعضی چیزا فکر می کنن و بعد سوالات بیشتری براش پیش می آد و بعد هی بیشتر و بیشتر فکر می کنه تا به جوابهاش برسه. خیلیا این وسط به گا می رن. عده ای هم شاید بتونن یه چیزهایی رو برای خودشون توجیه کنن. ولی ته تهش چیزی که آدم بهش می رسه چیزی ه که یه آدم ساده بینِ ساده لوح بدون فکر کردن هم همون را باور داشته (نگفتم می دیده. باور داشته).
حالا اگه بیای و اینا رو برای کسی که وسط این سوالات و به گا رفتن هاست بگی چیزی جز فحش و تنفر نسیبت نمی شه! درست مثل کوئیلو. گفتنش برای آدم ساده لوح هم هیچ فایده ای نداره! ولی قویاْ معتقدم انسان رسالتی بر عهده داره که تو اون کتاب هابیل (اونامونو) بود و من ندیدم. حتی بعید می دونم خود اونامونو هم دیده باشه. در این مورد (رسالت آدمی) بعداْ بیشتر می نویسم.
+
دوستک ; ۱:۱۸ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٦
تو یکی از پست های وبلاگ دارالمجانین یه کامنتی دیدم که لازم بود جواب بدم. همونجا خواستم جواب بدم ولی دیدم بحثش مفصل تره. برا همین اینجا می نویسم.
فرد بدون نامی نوشته: "هيشکی توان تغيير هيچی رو نداره بنابراين زورکی هم که شده از اين وضع لذت
ببرين يا نهايتا بهش فکرنکنين يه مشکل بچه های باهوش اينکه سعی مي کنن
واقعيت همه چيزو بفهمن واين خطرناکه!!! فهميدن زيادی دردسرای زيادی داره!!!"
اولاً هر کسی توان تغییر بعضی چیزها رو داره. اگه اینطور نبود تو چرا خودکشی نمی کنی؟ تو که توان تغییر سرنوشت خودت رو نداری. پس خودکشی سرنوشت توست! برو خودکشی کن. به من خواهی گفت منظورت دنیای اطراف و به طور کلی محیطه. محیط هویتی مستقل از اشخاص داره و این قبول. اما اگر محیط روی اشخاص می تونه اثر بذاره پس باید اشخاص هم بتونن رو محیط تأثیر بذارن. از اون گذشته حداقل من نمی تونم زورکی از چیزی لذت ببرم. مثل اینکه زورکی از احمدی نژاد خوشم بیاد!
در مورد باهوش بودن و نبودنش اصلاً صحبت نمی کنم (بنا به دلایل شخصی) اما فهمیدن واقعیت همه چیز، مسأله ای ه که خطرناک بودن یا نبودنش کاملاً به شخص بستگی داره. برای کسی که اصلاً ماهیت یک چیز هیچ وقت سؤال نبوده واقعاً به نوعی جنایته اگر بخوای از لاک خودش بیرون بیاریش و چیزهایی رو که باهاشون مشکل نداشته براش مسأله بغرنج کنی! هدف آرامشه و نه فهمیدن همه چیز. اما در مورد کسی که این سؤالات براش پیش اومده اصلاً نمی شه گفت زورکی! کاری رو بکن. مخصوصاً اگر به قول تو باهوش هم باشه!
فهمیدن زیادی خطرناک نیست! سؤالات بدون جوابه که اگه جواب داده نشن خطرناکن و ایگنور کردنشون، خطرناکتر!
می شناسم کسایی رو که این قابلیت رو دارن که براشون یک سری سؤالات مطرح بشه و به گیلان برن ولی ناخودآگاه از این سؤالات فرار می کنن. و کار درستی هم می کنن. چون همون طور که گفتم، هدف فقط و فقط آرامشه! اما اگر این سؤالات از ناخودآگاه اومد بیرون و رفت تو خودآگاه، باید جواب هاشون رو هم از تو ناخودآگاه کشید بیرون. هیچ راه دیگه ای هم برای رسیدن به آرامش ندارن! و البته قبول دارم که آرامش به طور بسیار ناعادلانه ای در دنیا قسمت شده.
+
دوستک ; ۸:۳٥ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۳
باز من یکبار رفتم دانشگا، این آلرژی من به محیطهای علمی عود کرد.

هیچکار نمی کنم ولی همش خسته ام. دقیقاً مثل زمانی که هنوز دانشجو بودم! نمی دونم کی تو گوش من خوند که برو درست رو تموم کن.

حالا گیریم من درخواست کمیسیون دوباره دادم و دوباره ثبت نام کردم. ولی از یک چیز مطمئنم! اونم اینه که برای پاس شدن درسها تلاشی نخواهم کرد

و غیر از احتمالاً پایان ترم، امتحان دیگه ای نمی دم. حالا باز بگو برو ثبت نام کن.

پ.ن. البته شاید هم مال عوض کردن سیگارم باشه!
+
دوستک ; ۱۱:٥۳ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۱
1- به قدری که لازم داشتم فلسفه قبلی رو به گند کشیدم

گرچه از نظرات دوستان چیزی به دست من نرسید ولی صرف انحصاری نبودنش، قداست رو شکست. حالا باید دنبال ساختن یه چیز جدید برم. گرچه ظاهراً با توجه به فیدبک های قبلی این بحث اصلاً برای کسی جالب نیست ولی برای خودم که جالب هست و اینجا هم وبلاگ منه پیس
اینجا گذاشتمش. ولی ادامه ش رو فعلاً تا محصول قوام نیاد منتشر نمی کنم. خیالتون راحت.
2- طبق تجربه ظاهراً وقایعی که داخل ایران رخ می ده از بیرون خیلی فرق داره و بزرگتره (مثل ماجراهای بنزین). در حالیکه وقایعی که بیرون رخ می ده با تمام بزرگی ش از داخل اصلاً بزرگ و جذاب نیست (مثل بمبهای لندن). پس نتیجه می گیریم در داخل همه چی کوچیکه ولی بیرون همه چی بزرگه! مثه خود آدم که فقط خودش می دونه چقدر ضعیف و کوچیکه هر چقدر هم که از بیرون پوست کلفت به نظر بیاد!
+
دوستک ; ۱٢:٠۳ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱٠
آخرین باری که خود صنعتی من رو ویزیت کرده بود (اون موقع هنوز دایناسورها منقرض نشده بودند.) گفت که باید برم گروه.

شنبه مجدداً صنعتی منو ویزیت کرد و دلیل انقراض دایناسورها رو پرسید.

منم بهش گفتم که همش زیر سر این خانم لطفی ه که منو گذاشته تو نوبت تا بعد انقراضم برم گروه!

صنعتی هم همونجا لیست گروهها رو ورداشت و اسم منو تو روزهای دوشنبه اضافه کرد

و به این ترتیب من دیشب اولین تجربه انقراض خودم رو داشتم! تجربه جالبی بود گرچه انتظار داشتم سطح گروه یه خورده بالاتر باشه!

پ.ن. این پینوشت صرفاً یک پی نوشت مجازی بوده و ارزش قانونی دیگری ندارد. ضمناً وبلاگهای
doostak.blogspot.com و
doostak.blogfa.com نیز متعلق به اینجانب می باشد که مورد اخیر صرفاً جهت ثبت در تاریخ ایجاد شده است. (مورد غیر اخیر هم فیلتر و مربوط به زمان قبل از انقراض دایناسورها است.)
+
دوستک ; ۱٠:٤٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٥
خودم کانورترش رو دانلود کردم. فایلها
اینجاست.
+
دوستک ; ۱:٥۱ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢
اول که اینا رو نوشتم فکر می کردم قصدم یه چیز دیگه ست.

ولی فهمیدم که می خواستم خدایی رو که برای خودم از این شطحیات ساخته بودم و بهش وابسته شده بودم خرد کنم. که البته تکیه گاهم رو هم از دست می دادم. خرد کردم و از دست دادم.

و خوشحالم! یک سفر گیلان!
این توضیحات هم تردید داشتم بذارم یا نه چون با پابلیش کردن اینا خونم مباح می شه و هر مسلمانی در هرجایی که مرا ببیند طبق وظیفه شرعی خود باید مرا بکشد.

ولی با توجه به این چیزایی که گفتم، اینا رو هم می ذارم. باید کامل له بشه!
پس این لینک فایل ورد
اولی و
دومی و فایل تیف
اولی و
دومی!
راستی با عرض معذرت فرمت فایلهای ورد 2007 ه. حواسم نبود 2003 سیو کنم! 2003 رو هم بعداً اضافه می کنم! ولی viewer Word 2007 فکر می کنم از سایت مایکروسافت قابل دانلود باشه!
تا بعد اگر زنده بودم ...
+
دوستک ; ۱٢:٤٧ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢
راستی
اینو بخونین و هر کار می تونین بکنین. من عقلم به جایی قد نمی ده!
+
دوستک ; ۱۱:۳٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳٠
من فکر می کردم نوشته هام واضح و کامله.

گرچه مختصر بود. ولی حالا فکر کنم بعضی قسمتهاس رو باید توضیح بیشتری بدم (مثل مفهوم مطلق) و برای بعضی قسمتها شاید بهتر باشه یه خورده چاشنی تاریخ بهش اضافه بشه (مثل مفهوم خدا). ولی کلاً اون چیزی که خودم شخصاً بیشتر بهش علاقه دارم همون اصل اول ه!

ضمناً این مطالب از اون جهت برام اهمیت داره که من رو چند بار از خودکشی نجات داده و کم کم به زندگی علاقه مند کرده.

و هر بار هم که با سؤالی مواجه شدم که این فلسفه جلوش کم آورده فقط باعث اصلاح و محکمتر شدن پایه های این فلسفه شده (گرچه این سؤالات بعضاً منو تا نزدیکی های گیلان هم برده!

) و منظورم از انتشارش صرفاً وارد شدن ایراد و سؤالات جدید به اون بوده.
نمی دونم اگه این فلسفه رو Develop نکرده بودم الان کجا و در چه حالی بودم و نمی دونم اگه این فلسفه تغییر نکنه ممکنه چه بلایی سرم بیاد.

چون داره یواش یواش جایگاه پدر رو برام پیدا می کنه و این خیلی بده. پس لطفاً با انتقاداتتون کمکم کنید. سعی می کنم توضیحات تکمیلی رو سریعتر بنویسم و آماده کنم. امیدوارم شنبه بتونم بذارمشون اینجا.

از همه دوستان هم متشکرم.
+
دوستک ; ۱۱:٢۱ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۳٠
نکته اول: یک چیزهایی قصد داشتم بنویسم بعد از کلی دودره بازی یک چیزکایی نوشتم. بعد دیدم باید ویرایش بشن. بعد ترسیدم از سرچ های اینترنتی و فیلتر شدن دوباره وبلاگم. لذا
اینجا را کلیک کنید! منتظر نظرات هستم.

نکته دوم: نمی دونم بعضی حرفها رو باید تو ولاگ زد یا نه؟ ولی من می زنم پس: این خیلی خیلی خیلی زشته که آدم رو دعوت کنن به اردو و بعد از OK طرف بلافاصله بگن به امین هم بگو بیاد. بعد که آدم بگه اعتبار ندارم (آخه آدم سیم کارتش تالیاست!) خودت زنگ بزن. و بعد از Reject طرف وقتی آدم می گه چرا به احمدعلی نمی گی؟ به آدم بگن: ماشین کم داریم! احمدعلی ماشین نداره!
یعنی من دعوت شدم چون امین که به من نزدیکتره و ماشین داره، بیاد؟ یعنی استفاده ابزاری از من! خیلی زشته! حالا سایر وقایع جانبی بماند که کتری و قند و چای اتاق رو هم وردارن ببرن و آدم رو یک روز تعطیل خمار بذارن!

نکته سوم: البته من از نکته دوم این برداشتها رو نمی کنم ولی این چیزی از قباحت موضوع نمی کاهد! و در مورد وقایع جانبی بهتره زیاد سعی نکنن توجیهش کنن. بوفه قندش تموم شده بود. ضمن اینکه آخر ماهه و موجودی تمام شده! خوبه قبل رفتن نمی گم یه جمله پرسشی حداقل یه جمله خبری در این مورد به آدم بگن.

نکته سوم: حالا اگه سعید خودش در این ماجرا ذی نفع نبود، میومد کامنت می ذاشت که "در شرایطی که آمریکا ایران رو تحریم کرده و لنکرانی مرده و قم زلزله اومده و ...، اینا مشکلشون قند و چای ه! واقعاً خوش به حالشون!".
+
دوستک ; ۱۱:٠۸ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٩
خب! امروز اومدم شرکت ولی کارت نزدم و لذا میشه با خیال راحت و بدون عذاب وجدان وبلاگ نوشت! خبر اول: واسیلی یه دوست پیدا کرده! یه دوستِ دختر! شاید بعداً دوست دخترش هم شد. اسمش ویکی ه! ویکی پتروویچ! فامیلی جالبی داره ولی هنوز انقدر را هم با واسیلی خودمونی نشده که ازش بپرسه چرا فامیلش اینجوری ه؟ من که جای خود دارم. به هر حال من ترجیح می دم فقط ویکی صداش کنم! عکش این زیر ه.
خبر دوم: این یکی خبر نیست! عکس بهترین دوست واسیلی ه! اگه حدس زدین کیه؟

البته زمان جوونیاش ه.
دیگه اینکه یه اولتیماتوم به امین دادم در مورد پست آخرش (البته همش یه پست بیشتر ننوشته!) اون اولتیماتوم که تموم بشه اون وقت نوبت منه که یه چیزایی رو بگم. فعلاً صبر کنید...
+
دوستک ; ۱:۳٠ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢۳
در راستای آنچه که امین در وبلاگش نوشته بود باید یک مسأله ای رو مطرح کنم. می دونم تکراری و قدیمی ه ولی حالا یه دفعه دیگه هم برای من بخونین و بعد کامنت بذارین که قبلاً نشنیده بودین. مگه چی میشه؟
یه زن و شوهری بودن که یه شب زنه شب نمی آد خونه و صبح میگه خونه یکی از دوستانش (و البته زن) مجبور شده بمونه! مرده زنگ می زنه به 24 تا از دوستای زنش و همه شون میگن که اونجا نبوده. بعد یه شب دیگه مرده شب نمی آد خونه و میگه خونه یکی از دوستاش بوده (البته دلش خواسته و لازم هم نیست توضیح بده که اون دوستش مرد بوده!) زنه ور می داره به 14 تا از دوستای مرده زنگ میزنه و همه شون میگن که آره دیشب اینجا بوده و 5 تاشون میگن که هنوز هم اینجاست.
پ.ن.1. نتایج اخلاقی ش رو خودتون بگیرین.
پ.ن.2. امین آقا شما که خودت یه پا رفیق بازی، چرا؟
+
دوستک ; ٤:٢٩ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٠
امروز ساعت 11:35 رئیس زنگ می زند:"می گن این وام استانداری راحت جور میشه فکر کنم امروز آخرین مهلتش باشه. این نامه ش دستم مونده. برو از خانم محمودی بپرس ..."
اتاق خانم محمودی: "نامه دیگه ندارم. درخواست ها رو هم امروز ساعت 1 می فرستم!"
من از این لحظه به بعد: در حال دویدن بین پارتیشن ها، دنبال موارد لازم و جور کردنشون.

ساعت 12:40 اتاق خانم محمودی: درخواست شش صفحه ای وام با مدارک کامل روی میز.
ساعت 2: رئیس می رسه. "وام چی شد؟"
من: "دادمش."

ساعت 4:14 رئیس پای تلفن:"در این مورد همکارم به شما کمک می کنن."
یک ثانیه بعد: گوشی دست من. بدون اطلاع از موضوع صحبت!
من:"در مورد زمانبندی پروژه x؟"

رئیس با ایما و اشاره:" خانم مقدم! صندوق حمایت از الکترونیک! وام!" (البته یه وام دیگه که رئیس خودش اگه نگیم تو یک ساعت، حداکثر تو دو ساعت تمام مدارکش رو ارسال کرده بود. و روح من هم از محتویاتش خبر نداشت!)
خانم مقدم:" این موارد 1 تا 5 که در درخواستتون آوردین. اینا به نظر می رسه زمان کمتری لازم داشته باشه!"
من

خانم مقدم:"مورد 6 و 7 رو شما براش سه ماه زمان در نظر گرفتین که ربطی به هم ندارن و میشه موازی انجامشون داد!"
من:"نه مورد 5 و 6 هر دو باید از لحاظ فنی توسط یک نفر انجام بشه و نمیشه موازی ش کرد." (با اشاره به رئیس: مورد 5 و 6 چیه؟)

خانم مقدم:"شما برای تبدیل داده یه بار در مورد 7 آوردین و یه بار در مورد 11؟"
من (خوبه این دفعه گفت موردش در مورد چیه!):" نه! این تبدیل داده تبدیلی ه که برای Demo جهت بازاریابی لازمه ولی مورد 11 در مورد شرکت پارسامان ه که به این طرح ابراز علاقه کرده بودند."
خانم مقدم:"شما که هنوز قردادی نبستین؟"
من: "ولی این شرکت از ما استعلام کرده و به محض آماده شدن Demo قرارداد خواهد بست!"

....
یک ربع بعد...
من:"در این مورد من الآن فایل های MSP مربوطه جلوی دستم نیست و حضور ذهن ندارم که مدیریت چگونه است ولی ..."

خانم مقدم:"خب! شما فایلهای MSP رو که نگاه کردین تا قبل از دوشنبه ساعت 11 که قراره در مورد وام شما تصمیم گیری بشه نتیجه رو به من اطلاع بدین."
من

من به رئیس:"میشه یه کپی از مدارک وام رو بدی بهم؟"

بعد از مرور مدارک
من:"خب این خانم مقدم که راست میگه. این چه طرز زمانبندی ه؟ این جور هم که این میگه باید پروژه رو 6ماهه تموم کرد!"
رئیس:"خب تموم می کنیم، همینی که الآن داریم رو میدیم!"

من:"50ملیون از مبلغ وام بابت نیروی کاری ه و همشون هم 12 ماهه رد شده و این طوری 25 ملیون از مبلغ وام کم میشه!"
رئیس زل زده به من. من زل زدم به رئیس

رئیس:"حالا تا دوشنبه! من باید نیم ساعت دیگه برم جلسه دارم!"
من با خودم:"آیا من بالاخره بعد از هشت ماه حقوق می گیرم؟"

و من در این لحظه:
+
دوستک ; ٥:٥٢ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٩
1. وقتی دو روز وسط هفته تعطیل باشه، تو تنها تو خوابگا باشی، اینترنت هم نداشته باشی (چون سایت قطعه و "تلفنها را بسته اند تا به بیرون زنگ نزنیم ولی نمی دانند که ما داریم از درون زنگ می زنیم." (این رو رو دیوار خوابگا نوشتن

)) اونوقت شرکت هم کار نداشته باشی که بری نتیجه این میشه که یک هفته پر ماجرا رو ثبت نکردم. پر از خشم و نفرت و عشق و ترس
2. این کتاب عطر سنبل، عطر کاج رو خیلی وقت بود تو ردیف گذاشته بودمش بخونم ولی همیشه تا نوبتش می شد یه سه چهار تا کتاب می رفت تو صف عقب. ولی پریشب به لطف ازدیاد بیش از حد وقت یه شب تا صبح خوندم. هم از خنده روده بر شدم

و هم از گریه اشکم دراومد!

کتاب استثنایی ای بود.
3. این دوشنبه تا جمعه ای که گذشت برنامه شیراز داشتیم از نوع مجردی و فقط کسایی که وینستون عقابی می کشن. ولی من نرفتم! همش تقصیر این خانم گرگه است که هفته پیش رفته بود خارج و هفته قبلترش من از 5 تا 9 شب تو جلسه بودم و اگه شیراز هم می رفتم می شد یک ماه و این در حالی بود که به شدت لازمش داشتم! چرا من همیشه باید وقتم رو با اون تنظیم کنم خوب چند دفه هم اون با تنظیم کنه!

(البته قبلاً چند دفعه این کار رو کرد!)
+
دوستک ; ۸:۱٠ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٩
My love for you, always forever
Just you and me, all else is nothing
Not going back, not going back there
They don't understand
They don't understand us
+
دوستک ; ۱٠:۱۳ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٢
چند روزه که همه چی داره عوض میشه. برای بعضی برخوردها بازبرخورد مناسب رو پیدا نمی کنم. اشکال هم از من نیست. واقعاً بازبرخورد مناسبش وجود نداره.

قبلاً اگه یکی بهم می گفت عدالت در این دنیا وجود نداره، می گفتم آره وجود نداره. با تمام اعتقادی که به این حرفم داشتم ولی حس می کردم من از این دنیا خارج شدم و دیگه عدالت داشتن یا نداشتنش برام زیاد مهم نیست. چیزهای مهمتری در انتظار منه.

گرچه نمی دونستم چی؟ این دنیا برام مثه رودخانه ای بود که جریان آبش خیلی سریع بود و نمی شد با سنگهای تهش بازی کرد. و من مثل کسی بودم که داشتم تو چمنزار کنار رودخونه غلت می زدم (بلانسبت خر

) و منتظر بودم تا چیزی که قراره از آسمون برای من بیاد، برسه. این شده بود ایده ئولوژی زندگی من. باهاش قوانین، اخلاقیات، بایدها و نبایدها و خلاصه مکتب زندگی خودم رو داشتم می ساختم. مکتبی که به اگزیستانسیالیسم هم شبه بود البته!

نکته مجهول چیزی بود که قرار بود بیاد. تو خودم یه قدرت فوق العاده زیاد (که البته اثر زیبان بود) حس می کردم. نمی دونستم کجا باید دنبال اون چیز بگردم.

اما الان یه مدته که دیگه دنبال اون چیز نمی گردم، منتظرش نیستم. شاید به خاطر این باشه که قبلاً کارهای بی مقدمه و ایمپالسی زیاد انجام می دادم. یک دفعه تصمیم گرفتم از تحصیل انصراف بدم. یک دفعه تصمیم گرفتم سر کار برم. و خیلی کارهای ریز و درشت دیگه. ولی الان یه مدته که تو زندگی خودم فرو رفتم.

هر روز صبح می رم سر کار تا شب بعد بر می گردم خوابگا کتاب می خونم تا موقع خواب. کتابهایی که می خونم یکنواخت شده. باید کتابهایی که منو به فکر کردن وا می دارن بیشتر بخونم. باید به زندگیم تحرک بدم. شاید همین فردا از کارم استعفا دادم رفتم کرمانشاه تو کار خرید و فروش اسلحه کمری

. شاید یکی مثه چند سال پیش خودم اومد ازم اسلحه بخره، خودش رو خلاص کنه. اون وقت من می تونم قبل از این که خودشو بکشه کلی باهاش گپ بزنم.

بعد هم یه اسلحه خوب مجانی بهش بدم تا خودش رو بکشه. چون به هرحال من یک اگزیستانسیالیست هستم و به تصمیمات انسانها احترام می ذارم.

الان که دارم اینا رو می نویسم حتی تصور این کارها هم داره بهم انرژی میده! شاید این کارها رو کردم. شاید هم یه کار دیگه که حتی خودم هم غافلگیر بشم.

پ.ن. من مسلماً هر کاری بکنم، خودکشی نمی کنم. آخه دیگه اصلاً برام جدید و غیر منتظره نیست!
+
دوستک ; ٦:٥۳ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٠
خب جلسه دیشب همونجور بود که انتظار می رفت. در درجه اول که هیچ مشکلی نیست بعدش خودکشی امری عادیه و افسردگی مقطعی و بی اهمیته و نهایتاً هم که دانشجو حق نداره افسرده باشه! (این وثوقی واقعاً یه گاگول به تمام معناست) چقدر از در و دیوار این دانشگا بدم میاد. دلم می سوزه برای کسایی که هنوز اونجا دربندند و من هم هیچ کاری نمی تونم بکنم. حیف که میکروفن بهم ندادن تا به همه فحش بدم ولی تحویلداری رو بعدش پیدا کردم یک دل سیر به فحش کشیدمش. از خواص شریفی هاست که نه استاد و نه دانشجو هیچ کس غیر خودشون رو قبول ندارن.
چرا باید حتماً یه چیز ملموس ته یه کار به آدم برسه؟ چرا دانشجوها (از جمله خود من) فکر می کنن که باید حتماً درس خوندن یه نتیجه قابل لمس مثه مدرک داشته باشه؟ یه عده استاد مریض اونجا جمع شدن و تمام تلاششون رو می کنن تا مریض تر از خودشون به جامعه تحویل بدن! فقط خوشحالم که از اون زندون لعنتی بیرون اومدم. بعضی وقتها بعضی چیزها رو که میبینیم برامون عجیبه! تو یه جشنواره نشریات دانشجویی تو علم و صنعت سال 80 بود فکر کنم از طرف رسانا رفتم (البته مقاله AllPass Filter اونجا جایزه برد.) آدم صحنه هایی رو می دید که تو شریف دیدنشون مثه یه خواب بود. رئیس دانشگا تنها برای خودش تو بخش نمایشگاه قدم می زد. یا تو دانشگا تهران بعضی وقتها آدم می فهمه که میشه با استاد رفیق بود! حتی بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشی می تونی باهاش گپ بزنی! چقدر سال بالاتریهای من به من گفتن از این دانشگا بیای بیرون 99 درصد مشکلاتت حل میشه و من فکر کردم دارن غلو می کنن! واقعاً تو این بازار کار که همه باید قاعدتاً گرگ باشن آدم احساس آرامشی داره که هیچ وقت حتی فکرش رو هم نمی تونه بکنه که تو شریف هم بشه تصورش کرد.
دکتر شمس اللهی واقعاً استاد چیز فهمیه! تنها استادی بود که تو این مدت 7 سال دانشجویی من با من صمیمی صحبت کرد! که توصیه کرد واحدهایی رو وردارم که استاداش گلابن! اونم من نرفتم پیشش. او شماره موبایل منو پیدا کرد! سال دوم که بودم حرف قشنگی زد. گفت: "
اینکه دانشجو بعد از سه ترم متوالی یا چهار ترم متناوب مشروطی اخراج میشه یعنی دانشجو حق دارد دو ترم متوالی یا سه ترم متناوب مشروط شود!". شمس تنها استادی بود که تشییع جنازه وحید اومد و دیشب کنایه تندی به بقیه استادها زد. قدرشو باید دونست!
ولی گذشته از تمام حرص خوردنهای دیشب، رفتنش به شنیدن حرفهای امین پورمحمدی می ارزید.

چقدر خندیدیم!
+
دوستک ; ٤:٤٠ ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۸
دیروز فکر می کردم من که اینقدر مهم و بزرگم و نیچه شبیه من بوده

، چقدر به دیگران برای دیدن اهمیت و قدرت خودم نیاز دارم؟ من کسی هستم که به نظر خودم در بسیاری زمینه ها صاحب نظرم ولی آیا صاحب نظر بودن من به خودی خود برای من سودمنده؟ خب دیدم که هست! پس چرا وقتی دو نفر دارن راجع به یه موضوعی که من خودمو تو اون صاحب نظر می دونم، احساس نفرت، خشم و استرس دارم؟

خب چون می خوام یه جوری اونا رو له کنم ولی نمی تونم. مواقعی که می بینم دارن اشتباه می کنن و این اشتباهشون به ضرر خودشون تموم میشه خیلی هم خوشحال میشم که فقط تماشاشون کنم چطور به گ+ا (این اشتباه نشه! نام دهکده ایست در گیلان - به نقل از دکتر مهری با واسطه) میرن. و یا حتی اگر هم به ضررشون تموم نشه تو دلم بهشون می خندم. (تو کتاب بودلر - ژان پل سارتر هم یه چیزی خوندم که حس کردم بودلر هم شبیه من بوده. البته اشتباه نشه، بودلر شبیه نیچه نبوده و نیچه هم شبیه بودلر نبوده. ماجرا اینه که بودلر برای خودش قاضی درست می کرده تا اونو تحقیر، تنبیه، سرزنش یا یه همچی چیزایی کنن و خودش تلاش می کرده تا اونا رو تحقیر کنه!) اوج لذت من وقتی ه که اون دو نفر - ر.ج. خیلی خط بالاتر - منو در اون زمینه مذکور سرزنش کنن و من بدونم که چه فاجعه ای (دهکده مذکور) در انتظارشونه. خیلی پیش خودم تحقیرشون می کنم و دلم می خواد بیشتر منو سرزنش کنن تا وقتی به دهکده ای در گیلان رفتند، بیشتر کیف کنم.

نمونه بارزش وقتی ه که رفتم کارنامه کنکورم رو بگیرم. بابام که همیشه اعتقاد داشت من هیچی نمیشم هنوز هم همون اعتقاد رو داشت. تنها رفتم و وقتی برگشتم فقط کارنامه رو دادم دست بابام. بابام یه نگاهی انداخت و اولین عددی که دید نمره تراز کلم بود (11هزار و خورده ای) و با توجه به حسن نیتی که نسبت به من داشت مسلماً این عدد رتبه من بود! و شروع کرد به تحقیر من. ولی من تو اون لحظات چه لذتی می بردم!

اون وسط دعواهاش حتی به تحقیر گفت که رنگم پریده و ... (والا اینو نمی دونم چه جوری برای خودش شبیه سازی کرده بود!

) حالا خلاصه من اصلاً داشتم یه چیز دیگه می گفتم. داشتم می گفتم اگه اشتباه اون دو نفر هیچ سود و ضرری براشون داشته باشه اون وقت من چقدر عصبانی میشم که دارن راجع به اون موضوع نظر می دن بدون اینکه حتی نظر منو بخوان! نمونه بارز این هم همین جلسه امروز عصره که تو کهرباست! دیگه تو هر زمینه ای که صاحب نظر نباشم دیگه تو این یک زمینه لااقل تا تهشو رفتم! و بلکه حتی اونور تر از تهش! (منظورم صحنه ای بود که تو کما داشتم خودم رو تماشا می کردم و اون دو تا پرستار داشتن خودشونو می کشتن که منو برگردونن اون تو!) البته نمی گم سخنرانانش بدن یا من بیشتر می فهمم یا من حتماً باید نظر بدم (از این آخری خوشم نمیاد هیچ، بدم هم میاد!) ولی آخه لامصب دیگه چرا باید برم بشینم اونجا حتماً گوش بدم؟
پ.ن.1. دلم نمی خواست به اینا اعتراف کنم. حداقل اینجا نه. ولی خودمو مجبور کردم این کار رو بکنم. دقیقاً نمی دونم چرا!!
پ.ن.2. ولی خیلی وقته که به دانشگا سر نزدم و این بهانه خوبیه. منظورم اینه که لامصب دلیل نداره تو فکر کنی از دستت عصبانی ام.
پ.ن.3. این کلمه دانشگا در پ.ن. بالا املاش همون جوری درسته لطفاً سؤال نفرمائید.
پ.ن.4. من می خواستم یه چیز دیگه بنویسم نمی دونم چی شد که اینا رو نوشتم.
پ.ن.5. این پی نوشت صرفاً جهت افزایش پی نوشت های این پست نوشته شده و ارزش قانونی دیگری ندارد.
همین
+
دوستک ; ٩:۳٠ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٧
از نیچه کتابی که اواخر عمرش نوشته باشه نخونده بودم و الآن که دارم می خونم می فهمم که چقدر بچه باحال بوده. یه جورایی مثه خودمه. مسخره س ولی یه جاهایی کاملاً حس می کنم همون چیزی رو می گه که من حس می کنم. فقط یه همچین آدمی می تونسته یه
هیتلر بسازه!
+
دوستک ; ۱٠:۳٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٦
1. تیتر روزنامه های امروز رو نگاه می کردم. سخنرانی خاتمی بود. فکر کردم به چه مناسبت بوده که یادم اومد امروز دوم خرداده. و درست ده سال از اولین باری که من رأی دادم می گذره! به حواشی سیاسی قضیه کاری ندارم. یادم اومد بچه که بودم چقدر دلم می خواست زودتر ده ساله بشم! جالبه نه؟ کلاً آدم جوونتر که باشه چیزای لذت بخش براش بیشتره. هیچ تا حالا فکر رکده بودید که تو بچگی از غذا خوردن بیشتر لذت می بردید؟ از عوارض سن ه یا تجربه یا تغییرات دنیای اطراف نمی دونم. ولی فقط این یادآوری برام جالب بود!

2. دو روز پیش فهمیدم که امروز ساعت 5 جلسه دارم. روز قبل از اون ساعت 5:30 از خانم گرگه وقت گرفته بودم. هفته آینده هم خانم گرگه مرخصیه! احتمال داره هفته بعدشم من سفر باشم. حالا من یه پیشنهادی جلسه قبل دادم فاصله بین وقتهام زیاد شه ولی دیگه نه اینجوری! تو این اوضاع و احوال این قابیل ما هم گم و گور شده! اون وقت نتیجه ش اینه که آدم می ره سینما یه فیلم چرند می بینه

و چون فیلمش چرند بوده سانس بعد می ره یه فیلم دیگه می بینه و شانس میاره (فیلمه نه من) که فیلمش خوب بود. (رودخانه سرخ2 - ژان رنو) و وقتی ساعت 12 می رسه خوابگاه می بینه جمع همه جمع ه و فقط یه پایه حکم کم دارن که رسید!

سر و تهش من نفهمیدم چه نتیجه ای باید بگیرم!

3. دیروز واسیلی سرما خورده بود و همین باعث شد که منم سرما بخورم و از دیروز گلوم درد می کنه. دیشب هم نذاشت خوب بخوابم. امروز رفتم دکتر آمپول زدم.

4. اینجور وبلاگ نوشتن منو یاد گزارش هفتگی که پنجشنبه ها پخش می شد می ندازه (نمی دونم هنوز هم میشه یا نه. تلویزیون نمی بینم!) چقدر ازش بدم میومد!
+
دوستک ; ۱٠:٢۳ ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢
یه مدتی ه که میشه گفت از جرگه آدمهای نرمال یا به قولی روان پریش خارج شدم و به جرگه آدمهای غیر نرمال یا معمولی پیوستم. البته من خودم قبول ندارم که غیرنرمال و معمولی شدم ولی از دید بقیه اینطوریه! من در تمام اعماق تهم هنوز نرمالم و آرزوهای نرمال دارم ولی خب در چهارشنبه پیش رسماً به خانم گرگه پیشنهاد کم کردن تعداد جلسات رو دادم. آخه برای من که چهار ماهه غیرنرمال شدم بده که بازم هر هفته پاشم برم اونجا. مردم چی میگن!
ولی به اعتقاد من نرمال (روان پریش) بودن، خاصیت ارزشمندیست که آدمهای غیرنرمال از اون محرومن. قدرتی برتر است. ولی زیاد نباید توش موند. باید ازش استفاده کرد برای ترکوندن، منفجر شدن! اینا احساسهایی ه که من چهار ماهه دارم. احساس قدرت فوق العاده و داشتن رسالت بزرگ. (میگن هیتلر هم همین احساس ها رو تو جوونیش داشته) گذر از این مرحله واقعاً لذت بخشه. مثل اینه که فهمیدم آدمهای روان پریش (نژاد آریایی از نظر هیتلر) چه قدرت و برتری فوق العاده ای داره و می خوام اینو به همه شون ثابت کنم. ولی مشکل اینجاست که هرجور صحبت در اینباره فقط قضیه رو مبتذل میکنه. میشه مثه رمانهای کوئیلو! چیزهایی که فقط باید تجربه شون کرد.
حالا بین خودمون باشه من اصلاً فکر نمی کنم این احساس قدرت فوق العاده ام، کاذب باشه. من واقعاً همین طورم. واسیلی هم میگه که با من موافقه.
+
دوستک ; ٩:٠۳ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱
من یادم رفت در مورد واسیلی توضیحات کامل بدم. ما قبلترش باهم دوست بودیم ولی واسیلی یه صاحب دیگه داشت. فکرشو بکنین! آدم یاد دوران آپارات یا آب و تاید یا یه همچین چیزایی میفته. بیچاره واسیلی دفعه اولی که دیدمش حتی اسم هم نداشت. واسیلی رو (اون موقع هنوز اسمش واسیلی نبود) "اون" صدا می کردن. من براش اسم انتخاب کردم. البته خودش هم قبول کرد. بالاخره از "اون" که بهتره! گذاشته بودش رو داشبرد یه ماشین لنسر که کولر هم نداشت. بیچاره چی می کشیده. تازه همه ش همین نیست. صاحابش از اون برای پاک کردن شیشه ماشینش استفاده می کرده. یعنی استفاده ابزاری از واسیلی سانان.
بعد یه روز صاحابش ماشینش رو فروخت! این شد که واسیلی اومد پیش من. بیچاره کلی گریه کرد و من متوجه شدم که به روانکاوی نیاز داره! این بود که شروع به روانکاویش کردم. البته در حد خودم. جاهایی که گیر می کردم از خانم گرگه می پرسیدم. مثلاً اینکه موهای طرف راست صورتش له شده بود و همیشه یه جورایی راست صورتش مورمور می شد و من فهمیدم که اون به خاطر نیاز به بغل شدن و اینکه هیچگاه در زندگی کسی رو نداشته که بغل کنه به صورت ناخودآگاه اینجوری شده. یا مثلاً فهمیدم که به شدت دارای عقده ادیپ شده. البته دقیقاً نفهمیدم که در این مورد پدرش صاحاب لنسر میشه یا خود لنسر یا شیشه جلوی ماشین لنسر یا چیز دیگه.
ولی رویهم رفته الآن حالش خیلی خوبه! همیشه موقع کتاب خوندن میاد کنارم باهم کتاب می خونیم و باهم تبادل نظر می کنیم. گاهی وقتها هم که غصه دار میشه شبا کنار هم می خوابیم. یعنی تو بغل هم. البته به چشم "دوستی - اون یکی دوستی". الان هم بهش گفتم که آزاده هر وقت دلش خواست بره. من که مثه صاحاب قبلیش نیستم یعنی اصلاً صاحابش نیستم بلکه بهترین دوستشم. ولی بین خودمون بمونه اگه بره خیلی تنها میشم. دلم نمی خواد بره.
+
دوستک ; ٩:٢٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٥
عجب هفته ای بود این هفته پیش! جدا از اینکه خیلی کارهای شرکت سنگین شده دو تا اتفاق مهم هم افتاد:
1. باد بادکنک شروع کرد به خالی شدن. از اولش می دونستم که یه روز می ترکه. ولی نترکید. داشتم یواش یواش قانع می شدم که نمی ترکه و بادکنکه توهم نیست که بادش شروع شد به خالی شدن. البته فعلاً جلوی خالی شدنش گرفته شده و همچین بفهمی، نفهمی یه کم هم باد شده!
2. یه هابیل بازی (به قول خانم گرگه) از خودم در آوردم که هنوز هم تو کفش موندم. خیلی عجیب بود. تا حالا اینجوریش رو تجربه نکرده بودم! ولی کلاً ازش راضیم. فکر می کنم وجهه های مهمی از خودم رو این هابیل بازی به من نشان خواهد داد. باید منتظر بود.
پ.ن: این بادکنکه در پانزده ژانویه دوهزار و هفت اعلام وجود کرد و خیلی هم پرقدرت این کار رو کرد!
- راستی این هم واسیلیه. اسم کاملش هست "واسیلی بوچان". خیلی باهم رفیقیم!
+
دوستک ; ٧:۱٥ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۳
چند ماهی بود که دیگه تجربه ش نکرده بودم ولی وقتی چند تا پروژه زو با هم جلو می بری و کار می کنی و در این لحظه یادت میاد اِ ! یه پزوؤه دیگه هم بوده اون وقته که طعم تلخش میاد تو دهنت و (نمیدونم اسمش چیه؟ خاطرات، اتفاقات) قدیمی رو بیدار می کنه! اون وقت باید قدر لحظه رو دونست!
پ.ن. این که "کار هم مثه دانشگاه و درس استرس داره پس بیا برو درست رو تموم کن" به من نگین که میزنم تو مختون. اولاً این استرس کجا و اون استرسها کجا مثل قیاس باکتریهای روده انسان می مونه به ویروس ایدز. دوما تمام استرسهای کار فقط مال داخل شرکته. هیچی شو بیرون نمی آرم و نمی آد. تمام بعدازظهر اون روز رو هم کلی رفتیم حال کردیم!
+
دوستک ; ۱۱:٤٦ ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱۸